من مارکسیسم را یگانه فلسفه ی دوران کنونی می دانم فلسفه ی دوران ما که نمی توان فراسوی آن رفت و… برآنم که آن را ایدئولوژی هستی بخوانم و روش ((جامع))۲ آن را قلمروی درون مارکسیسم که هم زمان هم موجب زایش آن است و هم رد و انکار آن… .

اگر فلسفه قرار است که هم زمان، هم کلیت بخش دانش باشد، هم روشی {برای تبیین پدیده ها}، هم مفهوم تنظیم کننده ای، هم سلاح تهاجمی، و هم اشتراکی از زبان، و اگر این ((جهان بینی))۳ ابزاری برای برانگیختن و منقلب کردن جامعه های به انحطاط گراییده نیز هست؛ و اگر این مفهوم خاص فرد انسان یا گروهی از انسان ها، به فرهنگ و گاهی ماهیت تمام طبقه تبدیل می شود-آن وقت خیلی روشن است که دوره های آفرینش فلسفی به ندرت اتفاق می افتد. در فاصله ی زمانی میان قرن هفده و بیست به سه چنین دوره های {آفرینش فلسفی} می توان اشاره کرد که با نام مردانی که بر آنها تسلط و نفوذ داشته اند مشخص می شود: ((لحظه ای))۴ که با نام دکارت و لاک مشخص می شود، سس کانت و هگل و سرانجام مارکس. این سه دوره ی فلسفی، هریک به نوبه ی خود رویشگاه اندیشه ای مشخص شد و افق فکری تمامی فرهنگ دوره ی خود گردید؛ لحظه هایی که ممکن نبود و نیست فراسوی آنها رفت هم چنان که انسان نتوانسته است فراتر از آن لحظه ی تاریخی برود که بیانش می کند.

اغلب بر این حقیقت تاکید کرده ام که یک بحث ((ضد مارکسیستی)) در واقع تنها تجدید حیات مفهومی ما قبل مارکسیستی است. و به اصطلاح ((ورای مارکسیسم)) و فراتر از آن رفتن هم در بدترین حالت، تنها بازگشتی به {اندیشه} ما قبل مارکسیستی است؛ و در بهترین حالت، کشف دوباره ی اندیشه ای در خود{حوزه ی } فلسفه ای که شخص گمان می کند فراتر از آن رفته است…

آن روشن فکرانی که پس از شکوفه کردن و به بار نشستن این درخت تناور به روی صحنه آمدند و عهده دار برپایی نظام هایی شدند که با استفاده از شیوه های جدید بتوانند قلمروهای ناشناخته ای را کشف کنند. آنهایی که با فراهم کردن و بهره گیری از کاربست های عملی از نظریه به مثابه ابزاری برای تخریب {کهنه} و بنیاد کردن {نو} به ا خاستند را نمی توان فیلسوف نامید. اینان کاوندگان  و توسعه دهندگان این قلمروند و تنها سیاهه بردار دشواری های موجود. آنها بناهایی می سازند و حتی ممکن است برخی دگرگونی های دورنی را نیز موجب شوند؛ ولی با این حال، منبع تغذیه ی آن ها اندیشه ی زنده ی مرده ی کبیر {مارکس} است.

آنها با فشار حرکت توده ها است که به پیش رانده می شوند؛ توده هایی که محیط فرهنگی و آینده ی آنان را می سازند و حوزه ی تحقیق و حتا ((آفرینش)) آنها را تعیین می کنند. آری، این روشنفکران متوسط الحالی۵ که پیشنهاد می کنم ((ایدئولوگ)) نامیده شوند.

از آنجا که من از اگزیستانسیالیسم سخن می گویم و درباره آن می خواهم گفتگو کنم، بگذارید بی پرده بگویم که من آن را تنها یک ((ایدئولوژی)) به شمار می آورم. به نظر من اگزیستانسیالیسم یک تنظام انگلی است که در حاشیه ی دانش و معرفت بشری زندگی می کند و در بادی امر نقش مخالف بازی می کرد اما اکنون در جستجوی هم سازی و پیوستگی است اگر نخواهم جاه طلبی و وظایف امروزی اش را نفهمیم لازم است به گذشته برگردیم، به دوران کی یرگه گور …

در مقایسه با هگل، کی یرگه گور چیزی به حساب نمی آید. او مسلما فیلسوف نبود؛ به علاوه خود او از ملقب شدن به چنین لقبی امتناع داشت. در حقیقت یک مسیحی بود، کسی که هیچ تمایلی نداشت در نظامی محدود شود و برخلاف عقل گرایی۶ هگل نیز سرسختانه مدعی تحویل ناپذیری و خاص بودن و تشخص ((امر زیسته))۷ بود. به طوری که ژان وال اشاره می کند، تردیدی نیست که یک هگل گرا این آگاهی رمانتیک و لجوج را به آگاهی ((شوربخت))۸ و نامبارکی تشبیه می کند، لحظه ای که {از ما}پیشی گرفته و در ویژگی های اصلی و اساسی اش شناخته شده است. و این دقیقا همان دانش و معرفت عینی است که کی یزگه گور با آن به چالش برخاسته است.

برای او پیشی گرفتن آگاهی شوربخت چیزی صرفا لفظی و زبانی باقی می ماند. انسان کنونی نمی تواند با نظام انگاره ها همانند شود و در آن ها تحلیل رود…

در اینجاست که می توان دید کی یرگه گور از هگل جدایی ناپذیر است و این نفی تند و بی پروای هر نظام برآمده و نشات گرفته از حوزه ی فرهنگی است که کاملا تحت تسلط و نفوذ هگل گرایی قرار دارد. خود این دانمارکی۹ {کی یرگه گور} احساس می کند که با این مفاهیم و تاریخ محصور و محدود شده است و برای {نجات} زندگی اش می جنگد. مبارزه ای که در واقع واکنش رمانتیسم مسیحی، بر ضد انسانی کردن خردگرایانه ی ایمان است. البته بسیار ساده است که این نوشته را به عنوان اثری صرفا ذهن گرایانه رد کنیم؛ ولی آنچه باید با قراردادن این اثر در چارچوب دوران خودش ترجیحا به آن اشاره کنیم  این است که کی یرگه گور همان قدر در نظرش محق است که هگل در آرا و اندیشه ی خودش. زیرا برخلاف ایدئولوگ دانمارکی که لجوجانه به موضع حقیر و قیاسات متحجر خود چسبیده و نهایتا نیز به ذهنیتی تهی اشاره می کند، حق با هگل است چون فیلسوف ینا۱۰ از طریق مفاهیم خود به حقیقتی مشخص، خاص و قابل اثبات اشاره می کند؛ برای او میانجی گری همواره به عنوان عاملی توسعه بخش و سرشار کننده مطرح می شود.

اما از آنجا که نیاز،اندوه، عذاب و رنج انسان نیز حقایق و واقعیت های عریانی است که نه به وسیله دانش تغییر می کنند و نه به دست فراموشی سپرده می شوند، کی یرگه گور محق است که نگران انها است. بی تردید ذهنگرایی مذهبی کی یرگه گور می تواند با دلایل محکم به مثابه منتهای قله ی ایده آلیسم در نظر گرفته شود؛ اما نسبت به هگل او به واقع گرایی (رئالیسم) نزدیک تر است زیرا بر برتری {امر} مشخصا واقعی نسبت به تفکر تاکید می ورزد و واقعیت را بر تفکر تحویل نمی کند، و کاهش پذیر نمی داند.

امروه روانشناسان و روان پزشکانی هستند که تحولات مشخصی از زندگی دورنی و حیات معنوی ما را نتیجه ی کار و تلاشی می دانند که برخود اعمال می کند. و در این مفهوم است که هستی کی یرگه گوری کار و تلاشی از زندگی درونی یا حیات معنوی ما جلوه می کند- بر مقاومت ها غلبه می کنیم و آنها همواره حیاتی دوباره می یابند، تلاش ها همواره نو می شوند، نومیدی و ناکامی ها را پشت سر می گذاریم، شکست های موقتی و پیروزی های ناایدار- و این کار و تلاش درست در تقابل با آگاهی روشن فکرانه و شناخت عقلانی است. بنابراین، می توان گفت که بر خلاف هگل، کی یرگه گور شاید نخستین کسی باشد که بر سنجش ناپذیری واقعیت و معرفت اشاره می کند.

اکنون در مرحله ی کنونی تاریخ ما، نیروهای تولیدی قرار گرفته اند. کار خلاقه بیگانه شده است؛ انسان خود را در کارش باز نمی شناسد و کار خسته کننده و کسالت آورش به مثابه نیرویی خصومت آمیز در نظرش جلوه گر شده است. از آن جا که بیگانگی در نتیجه این تضاد پدید آمده، یک واقعیت تاریخی است و کاملا غیر قابل تحویل به انگاره یا تصویر ذهنی. اگر قرار است انسان ها خود را از {سلطه بیگانگی} رهایی بخشند و کارشان تبلور و تجسم مادی{تلاش} خود آنها شود، تنها کافی نیست که ((آگاهی خود بیندیشد))؛ بلکه لازم است کار مادی و عمل انقلابی وجودد داشته باشد.

هنگامی که مارکس نوشت: (( همانگونه که ما شخص را از روی عقیده ی او نسبت به خودش داوری نمی کنیم، درباره ی یک دوره ی تلاطم انقلابی نیز نمی توان از روی خوداگاهی همان دوره داوری کرد.))

اشاره ی او به اولویت عمل بود (کار و عمل اجتماعی) بر معرفت و نیز ناهمگنی و عدم تجانس آنها هم چنین او مدعی بود که واقعیت انسانی را نمی توان به آگاهی تحویل کرد. انسانی که باید زنده بماند و تولید کند؛ اما او{مارکس} این مفهوم را با ذهنگرایی خرده بورژوایی صوفی منش پیرایش گر خلط نمی کند. و از آن موضوع بلاواسطه کلیت بخشی فلسفی۱۱ را می سازد که آن نیز انسان واقعی و ملموس است که وی او را نقطه کانونی پژوهش های خود قرار می دهد؛ انسانی که هم زمان، هم بوسیله نیازهایش، هم شرایط مادی موجودیت اش و هم ماهیت و طبیعت کارش – یعنی به وسیله ی مبارزه اش بر ضد چیزها و انسان ها تعریف می شود.

بدین سان،نه کی یرگه گور و نه هگل بلکه مارکس محق است زیرا او هم سو با کی یر گه گور بر ویژگی و اخص بودن موجودیت انسانی تاکید می کند و همراه با هگل، انسان واقعی و ملموس را از واقعیت عینی اش می گیرد. در این شرایط است که طبیعی به نظر می رسد چرا اگزیستانسیالیسم، یعنی این پرخاشگری ایده آلیستی ضد ایده آلیسم، همه ی خاصیت و و سودمندی خود را از دست می دهد و نمی تواند با افول هگل گرایی زنده بماند.

در فاصله ی میان دو جنگ جهانی ظهور اگزیستانسیالیسم آلمانی به طور قطع –حداقل در آثار یاسپرس- شاهد آرزوی احیای زیرجلی و پنهانی مفهوم تعالی بود. قبلا –همانطور که ژان وال اشاره می کند- انسان به این فکر می افتد که نکند کی یرگه گور خوانندگان خود را در فرو غلتیدن به ذهنگرایی تنها به این منظور فریب داده تا آنها در ژرفنای این مغاک شوربختی و امرادی انسان بی خدا را کشف کنند.

این دام کاملا موافق و مطابق با ((انزوای بزرگ))۱۲ است که ارتباط میان موجودات انسانی را انکار می کند و هیچ راهی برای نفوذ و تاثیر بر همنوع نمی شناسد مگر به وسیله ((عمل غیر مستقیم)). این خود یاسپرس است که دست خود را رو می کند. بدین معنی که هیچ کاری نکرده و نمی کند جز نوشتن تقریظی بر آثار استاد خود؛ و اصالت و بکر بودن آثار او هم تنها در برجسته کردن برخی موضوع ها و پوشاندن و پنهان کردن برخی دیگر است. برای مثال، مفهوم تعالی که همه ی ذهن وی را اشغال کرده است، در مراحل نخست در اندیشه ی او غایب است.

چنین پیداست که آموزش آنها به ما این بوده است که در شکست هامان نسبت به مفهوم تعالی دل نگران باشیم، همین و این مفهوم ژرف و جامعه است که آنها پیوسته موعظه می کنند.

کی یرگه گور تمایلی به این نداشت که نقش مفهومی را در دستگاه فلسفی هگل بازی کند؛ و یاسپرس هم به عنوان یک فرد از همکاری با تاریخی که مارکسیست ها در راه  افکندنش هستند،سرباز می زند.

{اما} اگزیستانسیالیسم دیگری هم هست که نه ضد مارکسیسم بلکه در حاشیه آن ظهور کرده است. اگزیستانسیالیسم در قرابت با مارکس، کسی که ما دعوی خویشاوندی با او را داریم، مارکس و اندیشه ی او که اکنون می خواهم درباره ی آن سخن بگویم…تقریبا در ۱۹۲۵ بود که من کتاب سرمایه(کاپیتال) و ایدئولوژی آلمانی را خواندم {در آن وقت} هیچ چیز مبهمی در آن وجود نداشت و همه ی مفاهیم کاملا روشن و صریح بود. اما من هیچ نفهمیدم، مطلقا هیچ! زیرا فهمیدن به معنای تغییر دادن و فراسوی خود رفتن است. این مطالعه تغییری در من ایجاد نکرد. برعکس،آنچه شروع به تغییر در من کرد واقعیت مارکسیسم بود حضور سنگین توده های کارگر در افق دید من که تجسم زنده ی مارکسیسم بود آن را تجربه می کرد، و در فاصله ای جاذبه ی مقاومت ناپذیری بر روشن فکران خرده بورزوا اعمال می نمود.پس چرا اگزیستانسیالیسم استقلال خود را حفظ کرد و به سادگی در مارکسیسم مستحیل نشد؟ لوکاچ گمان می کرد پاسخ این پرسش را در کتاب کوچکی به نام اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم داده است. لوکاچ در بیان علت این واقعیت اصلی و عمده ناکام مانده است: این که ما جملگی در همان وقت متقاعد شده بودیم که ماتریالیسم تاریخی ارایه کننده ی تنها تفسیر معتبر از تاریخ است و اگزیستانسیالیسم هم تنها {مقوله ی فلسفی} است که به عنوان یگانه رویکرد واقعی و مشخص به واقعیت باقی مانده است. البته من وجود تضاد را در این نگرش انکار نمی کنم.

من صرفا تاکید می کنم که لوکاچ نسبت به وجود این تضاد حتی ظنین هم نشده است. بسیاری از روشنفکران و گروه بی شماری از محصلین و دانشجویان، چه در گذشته و چه اکنون با تنش و بحران این تقاضا و خواسته ی دوگانه زندگی کرده و می کنند. این تنش چگونه بوجود آمد؟

به علت شرایطی که لوکاچ به خوبی از آن آگاه بود. لیکن در آن زمان نمی توانست حتی اشاره ای به آن بکند: مارکسیسم پس از آن که ما را همچون جاذبه ی ماه که امواج را به سوی خود می کشد، بسوی خود کشید،پس از دگرگون کردن و تغییر شکل تمامی انگاره ها و عقاید ما، پس از برچیدن و نابودکردن همه ی مقولات اندیشه ی بورژوازیی ما، به ناگه ما را رها کرد و وامانده و سرگردان تنهایمان گذاشت. نیاز ما را برای دانستن برنیاورد.در وضعیت خاصی که قرار گرفته بودیم این فلسفه هم، دیگر چیز نویی نداشت که به ما بیاموزد،زیرا خود به نقطه ی ایست رسیده بود.آری،مارکسیسم واایستاده بود.

در اینجا بود که اگزیستانسیالیسم توانست بازگردد و خود را نگه دارد زیرا به تصدیق و تصریح دوباره ی واقعیت اسنان، هم چنان که کی یرگه گور واقعیت{وجودی} خود را در برابر هگل اثبات کرد،دست زد. هرچند که {ایدئولوگ} دانمارکی مفهوم هگلی انسان و واقعیت را انکار می کرد اما برعکس،اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم به سوی همان هدف نشانه رفتند.

مارکسیسم بسیار جوانتر از آن است که فرسوده شده باشد،هوز شاداب و جوان، به طوری که می توان گفت هنوز دوران کودکی اش به پایان نرسیده و تازه آغاز به رشد و شکوفایی کرده است. بنابراین فلسفه ی دوران ما باقی خواهد ماند. ما نمی توانیم پیشتر و به آن سوی آن رویم، زیرا نمی توان فراسوی شرایط و مقتضیاتی رفت که سبب زایش و رویش آن بوده است. بگذار گامی به پیش گذاریم. ما با گارودی موافقم هنگامی که نوشت: (( امروزه مارکسیسم نظام هم آهنگ (محور مختصات)ی است که به تنهایی قادر است هر اندیشه ای را در حوزه ای –از اقتصاد سیاسی گرفته تا، فیزیک و تاریخ تا علم اخلاق – مکان یابی کرده، توضیح دهد و موقعیت آن را معین نماید.))۱۳

ناگفته نگذاریم که به مجرد آنکه باریکه ای از آزادی واقعی ورای تولید{مادی} زندگی برای انسان ها به وجود آید عمر و ظرفیت مارکسیسم نیز به پایان خواهد رسید؛و فلسفه ی آزادی جای آن را خواهد گرفت. اما،ما نه وسیله ای در دست داریم و نه ابزار عقلانیتی و نه تجربه ی مشخص و متعینی که به ما اجازه دهد که تصوری از این آزادی و از این فلسفه داشته باشیم.

پس چرا ما مارکسیست نیستیم؟ دلیل آن این است که ما گفته های انگلس و گارودی را نه به عنوان حقایقی مسلم و ملموس بلکه به مثابه اصل هدایت گر و نشانه هایی از کاری که باید انجام شود و مسایلی که باید حل گردد، گرفته ایم.

۱)برگرفته از کتاب ((اگزیستانسیالیسم از داستایوسکی تا سارتر))

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

ماتریالیسم تاریخی

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی را نخستین بار انگلس به کار برد. ماتریالیسم تاریخی را می توان نوعی فلسفه ی تاریخ دانست؛ در این نظریه تاریخ وجودی اصیل و هویتی حقیقی دارد که هدف،مسیر و عامل محرکه ی آن کاملا معلوم و مشخص است؛ بدین ترتیب که هویت آن مادی و حرکاتش دیالکتیکی است.

ماتریالیسم تاریخی تنها تفسیر مادی تاریخ نیست بلکه تنها برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی و اقتصادی از انسان است.چراکه تمام عوامل مادی در جامعه و طبیعت در اقتصاد خلاصه نمی شود،و بنابراین در کاربرد اصطلاح ماتریالیسم تاریخی باید به این نکته توجه داشت که:

نخست تفسیر اقتصادی تاریخ تنها تفسیر منحصر به فرد مادی تاریخ نیست.بلکه تفسیر تاریخ از دیدگاه عوامل دیگری هم چون شرایط اقلیمی و… نیز صورت گرفته است.

دوم آنکه تفسیر اقتصادی تاریخ منطقا ملازمه ای با ماتریالیسم فلسفی ندارد؛یعنی ممکن است کسی از نظر اندیشه و جهان بینی مادیگرا باشد اما عامل اقتصاد را تنها عامل تعیین کننده ی حوادث و مفسر تاریخ نشناسد.

مارکسیسم معتقد است که انسان تنها دارای بعد مادی و جسمانی است و لذا تمام نیروهای او در تحلیل نهایی رنگ مادی دارد و با یک فرضیه سرچشمه ی تمامی نیازهای مادی را اقتصاد معرفی می کند.

اما این موضوع بدیهی است که اقتصاد نمی تواند نیازها و انگیزه های غیر مادی را ارضا کند و پاسخگو باشد لذا اصل زیربنا بودن اقتصاد اعتبار خود را از دست می دهد.

مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آنرا قوای اقتصادی و روبنای آنرا افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی،سیاسی،مذهبی و… تشکیل می دهد. همانطور که وضع یک ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد، اوضاع اقتصادی نیز به اوضاع فنی وابسته است، همچنین چگونگی افکار و رسوم و نظام سیاسی نیز تابع وضع اقتصادی است.

بنابراین در هر جامعه ای زیربنا ساخت اقتصادی آن جامعه است و سایر نهادها و ارگانها همه تابع آن می باشند و ایدئولوژی، فلسفه ، دین، هنر، سیاست و … همه بازتاب هایی از چگونگی ساخت اقتصادی جامعه بوده و همگی رو بنا را در آن جامعه تشکیل می دهند؛ به طوریکه با تغییر ساخت اقتصادی جامعه یعنی با تغییراتی که در زیربنای جامعه در مسیر تاریخ بوجود می آید عوامل روبنائی نیز متناسب با آن تغییر می کنند.

هیچکدام از عوامل روبنائی جامعه مستقل از زیربنا نیست تا بتواند از تغییراتی که به تبع تحولات زیربنائی بوجود می آید مصون بماند چه در آن صورت دیگر روبنا نیست.

  • ·         ساختار اقتصادی جامعه 

نیروی مولد

روابط تولید

نیروی مولد عواملی است که به طور کلی در امر تولید نقش دارند و اعم از نیروری انسانی و ابزار تولید می باشد.

روابط تولد ،روابطی است که بین انسان ها در ارتباط با تولید به وجود می آید که در واقع مبین شکل مالکیت بر ابزار تولید و تنمایشگر رابطه ی صاحبان ابزار با نیروی کار می باشد.

تغییر شیوه ی تولید و یدایش تحولات اقتصادی در اثر اختلال در تعادل ما بین نیروهای مولد و روابط تولید بوجود م آید.

زیرا انسان موجودی ابزار ساز است و ابزار تولیدی در سایه افزایش قدرت علمی و فنی انسان تدریجا تکامل می یابد و میزان و میزان تولید را بالا می برد.

با تکامل ابزار تولید انسانهای نو با بینش نو وجدان تکامل یافته پا به میدان می گذارند زیرا همچنان که انسان ابزار ساز است ابزار هم به نوبه ی خود انسان ساز است.

همچنین رشد تولید و بالا رفتن میزان آن مناسبات اقتصادی جدیدی را ایجاب می کند و آن مناسبات اقتصادی به نوبه ی خود مقتضی یک سلسله مناسبات اجتماعی دیگر است که آنها را توجیه نماید.این است که گفته می شود اقتصاد زیربنای اجتماع و و سایر شئون روبناست.

یعنی همه ی شئون اجتماعی برای توجیه و تفسیر وضع اقتصادی جامعه است و هنگامی که زیربنای جامعه در اثر تکامل ابزار تولیدو بالا رفتن سطح تولید دگرگون می شود،جبرا باید روبناها تغییر کند.

ولی همواره قشر وابسته به اقتصاد کهن که دگرگونی را به زیان خود می بیند کوشش می نماید وضع را به همان حال نگهدارد اما قشر نوخاسته یعنی قشر وابسته به ابزار تولید جدید که منافع خود را در دگرگونی اوضاع و برقراری روابط تولید جدید تشخیص می دهد کوشش می کند جامعه را تغییر دهد و سایر شئون اجتماعی را با ابزار تکامل یافته و سطح جدید تولید هماهنگ سازد.

نزاع و کشمکش میان این دو گروه که یکی وابسته به گذشته و دیگری وابسته به آینده است سخت در می گیرد و شدت می یابد تا به اوج خود که نقطه ی انفجار است می رسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید یروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه تبدیل به ضد خود می گردد و مرحله ی تازه ای از تاریخ آغاز می شود. این سیر و مراحل در اثر رشد فزاینده ی ابزار تولید در جامعه ی جدید نیز ادامه دارد.

بدین ترتیب رشد ابزار تولید و پیدایش تضاد اقتصادی سبب دگرگونی نظام اقتصادی جامعه شده و به تبع آن سایر نهادهای جامعه متحول شد.

مارکس این نقش زیربنایی اقتصاد و تحولات ناشی از آنرا در سایر شئون اجتماع چنین بیان می کند:

(( انسان در هر مرحله ی تولید اجتماعی دارای روابطی مشخص و لازم و برخلاف دلخواه می شود،روابطی که متناسب با توسعه ی قوای مادی تولید تغییر می کند. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختمان اقتصادی اجتماع را بوجود می آورد و به منزله ی بنیان واقعی سازمانهای قضائی و سیاسی منشاء انواع وجدان های معینی می باشد. به عبارت دیگر ایدئولوژی ها ناشی از همین قسمت است؛تولید مادی شاخص پیشرفت های اجتماعی،سیاسی و بطور کلی نماینده ی ترقی فکری است.))

  • ·         بررسی نظام های تاریخی

مارکس معتقد است:

تارخ همواره مسیر خود را پیش می رود و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هرکس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابه ی تاریخ نابود خواهد شد.

لذا در این بینش انسانها فقط وظیفه دارند که تاریخ را کشف و وصف نمایند نه اینکه خود تاریخ بسازند.

مارکسیسم معتقد است که جوامع در سیر تاریخی خود همواره پنج مرحله یا دوره نظام تاریخی را به ترتیب طی کرده اند :

۱-     کمون اولیه یا جامعه ی اشتراکی ابتدائی

۲-     برده داری

۳-     زمین داری یا فئودالیزم

۴-     سرمایه داری یا کاپیتالیزم

۵-     سوسیالیسم که مرحله ی نهایی آن ((کمونیسم یا جامعه ی بی طبقه))است(کمون ثانوی)

این پنج دوره مسیرهای مشخص و از یش تعیین شده ای هستند که گذر از آنها سرنوشت محتوم هر جامعه ای است.مارکس معتقد است که با توجه به مطالعات علمی که بر روی جامعه و تاریخ انجام داده،موفق به کشف این قوانین و مسیرها شده است.

بدین جهت مارکس و انگلس معتقدند که سوسیالیسم آنها علمی است و سوسیالیستهایی نظیر اوئن و سن سیمون و غیره را نکوهش کرده و آنها را سوسیالیست تخیلی می نامند.

بنظر مارکس و  انگلس سوسیالیستهای تخیلی فقط در گوشه ای نشسته اند و مدینه ی فاضله ای در ذهن خود تصور کرده اند و سپس مردم را با بند و وعظ دعوت می نمایند تا کاری کنند که کم کم آن مدینه فاضله بوجود آید.

بنابراین گرچه مدینه فاضله ی آنها سوسیالیستی است یعنی بر مبنای نفی مالکیت خصوصی است اما در عین حال تخیلی و غیر علمی است؛زیرا به قول انگلس :

(( آنان می خواهند از توی مغز خود چیزی را بیرون آورند که باید از داخل متن جامعه در بیاید.))

در سوسیالیسم علمی کسی حکم نمی دهد بلکه قانون علمی تاریخ آنرا حکم می کند. هر کس چه بخواهد و چه نخواهد این سرنوشت محتوم او  و جبر تاریخ است.

مارکس در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: ((انسان،مامای تاریخ است.))

یعنی همانطور که ماما در پیدایش بچه هیچ نقشی بر عهده ندارد و تنها می تواند اندکی از رنج زایمان بکاهد انسان نیز تنها کاری که می تواند انجام دهد زایانیدن تاریخ است!

در ادوار تاریخی مارکسیسم به غیر از کمون اولی و کمون ثانوی در هر دوره دو طبقه ی کاملا متمایز استثمارگر شامل برده دار،زمین دار،سرمایه دار و استثمار شده شامل برده،دهقان و کارگر وجود دارد.

از نظر مارکس طبقه عبارت است از گروهی از افراد که دارای سود اقتصادی مشترک هستند.ضابطه ای که مشخص کننده طبقه ی هرکس است عبارت است از رابطه ی او با ابزار تولید ؛یعنی در هر دوره اگر کسی از مالکیت ابزار تولید برخوردار باشد جزو طبقه ی استثمارگر است و اگر از آن محروم باشد جزو طبقه استثمار شده است.

هر طبقه اجتماعی در هر دوره ی تاریخی متناسب با ساخت اقتصادی جامعه از فرهنگ، ایدئولوژی،هنر،سیاست و… خاصی برخوردار است، به طوریکه با مشخص شدن اینکه جامعه ای در کدام نظام تاریخی قرار گرفته است کاملا معلوم خواهد بود که روبنای آنها چه وضع و و کیفیتی را دارا است.

مثلا اگر جامعه ای دوره ی فئودالیزم یا زمین داری را طی می کند،فرهنگ جامعه، دین، هنر، فلسفه، ادبیات و… در هر دو طبقه آن کاملا معلوم و قابل پیشگوئی است.در طبقه استثمارگر فرهنگ فئودالی و بر طبقه کشاورز و دهقان فرهنگ خاص آن طبقه و دوره حکمفرماست.

وضع دینی مردم نیز در هر دوره مشخص است زیرا دین از دیدگاه مارکسیسم پدیده ای اجتماعی است که طبقه بهره کش جامعه برای کنترل طبقه ی بهره ده و جلوگیری از طغیان آنها اختراع کرده و لذا جزو مسائل روبنائی است.

از اینرو با تغییر نظام جامعه شکل دین تغییر می کند،اما ماهیت آن که همانا وسیله ی استثمار و تخدیر هرچه بیشتر ضعفا است،تغییر نمی کند.بدین جهت یکی از وظایف مهم رنجبران در هر زمان مبارزه سرسختانه با دین و دینداری است تا آنجا که لنین در رساله ی وضع حزب کارگر در قبال دین به صراحت اعلام می کند:

(( باید دین را براندازیم این الفبای هر نوع مادیگری و لذا الفبای مارکسیسم می باشد.))

و بر این مبنا است که شعار معروف مارکسیسم دین افیون ملت ها است بوجود آمده و از طرف بنیانگذاران مارکسیسم مدام تبلیغ شده است.

بنابراین مبارزه با دین لازمه ی بیداری طبقه ی کارگر است تا هرچه بیشتر و زودتر مبارزه ی طبقاتی در جامعه به اوج خود رسد تا در مرحله ی انفجار جامعه با گامی انقلابی نظام را دگرگون کرده و به جلو رود.

از دیدگاه مارکسیسم تنها علت حقیقی و اصلی بروز تحولات و جنگ ها در طول تاریخ نبرد بی امان طبقات اجتماعی است. در دوره ی سرمایه داری نیز وضعیت کارگری روز به روز بدتر می شود و سرمایه داری مراحل تکامل خود را طی می کند تا بالاخره به مرحله ی امپریالیسم می رسد.

اینجاست که استثمار به حد اعلای خود رسیده و طبقه  پرولتاریا کارگر صنعتی با یکدیگر متحد شده و نظام جامعه را واژگون می نمایند و بدینسان نبرد طبقات در سیر نهائی تاریخی خود سرانجام منتهی به بهشت موعود یا جامعه ی بی طبقه می شود.

گرچه در آغاز شکلگیری چنین جامعه ای باید موقتا دیکتاتوری پرولتاریا بوجود آید اما پس از چندی از بین خواهد و دیگر بوجود آن احتیاجی نخواهد بود؛زیرا دولت اصولا یک پدیده طبقاتی است و به قول انگلس در کتاب منشاء خانواده و دولت :

((دولت دستگاهی است که منافع طبقه ی دارا را در مقابل تعرضات طبقه ی فقیر و بی چیز حفظ می کند.با از بین رفتن طبقات دولت نیز خواه نا خواه از مان می رود و اجتماعی تازه که تولید را بر پایه ی همکاری آزاد و عادلانه ی تولید کنندگان مستقر خواهد ساخت، دستگاه دولت را نیز جای مناسب خواهد داد یعنی آن را در کنار چرخ پا و تبر برنزی به موزه ی عقیده شناسی خواهد سپرد.))

 

منابع

انتقاد از علم اقتصاد،کارل مارکس

از تاریخ پرستی تا خدا پرستی، دکتر عبدالکریم سروش

مارکس و مارکسیسم، آندره پی یتر

مانیفست کمونیست،مارکس و انگلس

اصول کمونیست،فردریک انگلس

طبقه ی جدید، میلوان جیلاس

سیمای انسان راستین، اریک فروم

اصول مقدماتی فلسفه، ژرژ پولیتسر

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

ماتریالیسم تاریخی

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی را نخستین بار انگلس به کار برد. ماتریالیسم تاریخی را می توان نوعی فلسفه ی تاریخ دانست؛ در این نظریه تاریخ وجودی اصیل و هویتی حقیقی دارد که هدف،مسیر و عامل محرکه ی آن کاملا معلوم و مشخص است؛ بدین ترتیب که هویت آن مادی و حرکاتش دیالکتیکی است.

ماتریالیسم تاریخی تنها تفسیر مادی تاریخ نیست بلکه تنها برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی و اقتصادی از انسان است.چراکه تمام عوامل مادی در جامعه و طبیعت در اقتصاد خلاصه نمی شود،و بنابراین در کاربرد اصطلاح ماتریالیسم تاریخی باید به این نکته توجه داشت که:

نخست تفسیر اقتصادی تاریخ تنها تفسیر منحصر به فرد مادی تاریخ نیست.بلکه تفسیر تاریخ از دیدگاه عوامل دیگری هم چون شرایط اقلیمی و… نیز صورت گرفته است.

دوم آنکه تفسیر اقتصادی تاریخ منطقا ملازمه ای با ماتریالیسم فلسفی ندارد؛یعنی ممکن است کسی از نظر اندیشه و جهان بینی مادیگرا باشد اما عامل اقتصاد را تنها عامل تعیین کننده ی حوادث و مفسر تاریخ نشناسد.

مارکسیسم معتقد است که انسان تنها دارای بعد مادی و جسمانی است و لذا تمام نیروهای او در تحلیل نهایی رنگ مادی دارد و با یک فرضیه سرچشمه ی تمامی نیازهای مادی را اقتصاد معرفی می کند.

اما این موضوع بدیهی است که اقتصاد نمی تواند نیازها و انگیزه های غیر مادی را ارضا کند و پاسخگو باشد لذا اصل زیربنا بودن اقتصاد اعتبار خود را از دست می دهد.

مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آنرا قوای اقتصادی و روبنای آنرا افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی،سیاسی،مذهبی و… تشکیل می دهد. همانطور که وضع یک ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد، اوضاع اقتصادی نیز به اوضاع فنی وابسته است، همچنین چگونگی افکار و رسوم و نظام سیاسی نیز تابع وضع اقتصادی است.

بنابراین در هر جامعه ای زیربنا ساخت اقتصادی آن جامعه است و سایر نهادها و ارگانها همه تابع آن می باشند و ایدئولوژی، فلسفه ، دین، هنر، سیاست و … همه بازتاب هایی از چگونگی ساخت اقتصادی جامعه بوده و همگی رو بنا را در آن جامعه تشکیل می دهند؛ به طوریکه با تغییر ساخت اقتصادی جامعه یعنی با تغییراتی که در زیربنای جامعه در مسیر تاریخ بوجود می آید عوامل روبنائی نیز متناسب با آن تغییر می کنند.

هیچکدام از عوامل روبنائی جامعه مستقل از زیربنا نیست تا بتواند از تغییراتی که به تبع تحولات زیربنائی بوجود می آید مصون بماند چه در آن صورت دیگر روبنا نیست.

  • ·         ساختار اقتصادی جامعه 

نیروی مولد

روابط تولید

نیروی مولد عواملی است که به طور کلی در امر تولید نقش دارند و اعم از نیروری انسانی و ابزار تولید می باشد.

روابط تولد ،روابطی است که بین انسان ها در ارتباط با تولید به وجود می آید که در واقع مبین شکل مالکیت بر ابزار تولید و تنمایشگر رابطه ی صاحبان ابزار با نیروی کار می باشد.

تغییر شیوه ی تولید و یدایش تحولات اقتصادی در اثر اختلال در تعادل ما بین نیروهای مولد و روابط تولید بوجود م آید.

زیرا انسان موجودی ابزار ساز است و ابزار تولیدی در سایه افزایش قدرت علمی و فنی انسان تدریجا تکامل می یابد و میزان و میزان تولید را بالا می برد.

با تکامل ابزار تولید انسانهای نو با بینش نو وجدان تکامل یافته پا به میدان می گذارند زیرا همچنان که انسان ابزار ساز است ابزار هم به نوبه ی خود انسان ساز است.

همچنین رشد تولید و بالا رفتن میزان آن مناسبات اقتصادی جدیدی را ایجاب می کند و آن مناسبات اقتصادی به نوبه ی خود مقتضی یک سلسله مناسبات اجتماعی دیگر است که آنها را توجیه نماید.این است که گفته می شود اقتصاد زیربنای اجتماع و و سایر شئون روبناست.

یعنی همه ی شئون اجتماعی برای توجیه و تفسیر وضع اقتصادی جامعه است و هنگامی که زیربنای جامعه در اثر تکامل ابزار تولیدو بالا رفتن سطح تولید دگرگون می شود،جبرا باید روبناها تغییر کند.

ولی همواره قشر وابسته به اقتصاد کهن که دگرگونی را به زیان خود می بیند کوشش می نماید وضع را به همان حال نگهدارد اما قشر نوخاسته یعنی قشر وابسته به ابزار تولید جدید که منافع خود را در دگرگونی اوضاع و برقراری روابط تولید جدید تشخیص می دهد کوشش می کند جامعه را تغییر دهد و سایر شئون اجتماعی را با ابزار تکامل یافته و سطح جدید تولید هماهنگ سازد.

نزاع و کشمکش میان این دو گروه که یکی وابسته به گذشته و دیگری وابسته به آینده است سخت در می گیرد و شدت می یابد تا به اوج خود که نقطه ی انفجار است می رسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید یروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه تبدیل به ضد خود می گردد و مرحله ی تازه ای از تاریخ آغاز می شود. این سیر و مراحل در اثر رشد فزاینده ی ابزار تولید در جامعه ی جدید نیز ادامه دارد.

بدین ترتیب رشد ابزار تولید و پیدایش تضاد اقتصادی سبب دگرگونی نظام اقتصادی جامعه شده و به تبع آن سایر نهادهای جامعه متحول شد.

مارکس این نقش زیربنایی اقتصاد و تحولات ناشی از آنرا در سایر شئون اجتماع چنین بیان می کند:

(( انسان در هر مرحله ی تولید اجتماعی دارای روابطی مشخص و لازم و برخلاف دلخواه می شود،روابطی که متناسب با توسعه ی قوای مادی تولید تغییر می کند. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختمان اقتصادی اجتماع را بوجود می آورد و به منزله ی بنیان واقعی سازمانهای قضائی و سیاسی منشاء انواع وجدان های معینی می باشد. به عبارت دیگر ایدئولوژی ها ناشی از همین قسمت است؛تولید مادی شاخص پیشرفت های اجتماعی،سیاسی و بطور کلی نماینده ی ترقی فکری است.))

  • ·         بررسی نظام های تاریخی

مارکس معتقد است:

تارخ همواره مسیر خود را پیش می رود و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هرکس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابه ی تاریخ نابود خواهد شد.

لذا در این بینش انسانها فقط وظیفه دارند که تاریخ را کشف و وصف نمایند نه اینکه خود تاریخ بسازند.

مارکسیسم معتقد است که جوامع در سیر تاریخی خود همواره پنج مرحله یا دوره نظام تاریخی را به ترتیب طی کرده اند :

۱-     کمون اولیه یا جامعه ی اشتراکی ابتدائی

۲-     برده داری

۳-     زمین داری یا فئودالیزم

۴-     سرمایه داری یا کاپیتالیزم

۵-     سوسیالیسم که مرحله ی نهایی آن ((کمونیسم یا جامعه ی بی طبقه))است(کمون ثانوی)

این پنج دوره مسیرهای مشخص و از یش تعیین شده ای هستند که گذر از آنها سرنوشت محتوم هر جامعه ای است.مارکس معتقد است که با توجه به مطالعات علمی که بر روی جامعه و تاریخ انجام داده،موفق به کشف این قوانین و مسیرها شده است.

بدین جهت مارکس و انگلس معتقدند که سوسیالیسم آنها علمی است و سوسیالیستهایی نظیر اوئن و سن سیمون و غیره را نکوهش کرده و آنها را سوسیالیست تخیلی می نامند.

بنظر مارکس و  انگلس سوسیالیستهای تخیلی فقط در گوشه ای نشسته اند و مدینه ی فاضله ای در ذهن خود تصور کرده اند و سپس مردم را با بند و وعظ دعوت می نمایند تا کاری کنند که کم کم آن مدینه فاضله بوجود آید.

بنابراین گرچه مدینه فاضله ی آنها سوسیالیستی است یعنی بر مبنای نفی مالکیت خصوصی است اما در عین حال تخیلی و غیر علمی است؛زیرا به قول انگلس :

(( آنان می خواهند از توی مغز خود چیزی را بیرون آورند که باید از داخل متن جامعه در بیاید.))

در سوسیالیسم علمی کسی حکم نمی دهد بلکه قانون علمی تاریخ آنرا حکم می کند. هر کس چه بخواهد و چه نخواهد این سرنوشت محتوم او  و جبر تاریخ است.

مارکس در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: ((انسان،مامای تاریخ است.))

یعنی همانطور که ماما در پیدایش بچه هیچ نقشی بر عهده ندارد و تنها می تواند اندکی از رنج زایمان بکاهد انسان نیز تنها کاری که می تواند انجام دهد زایانیدن تاریخ است!

در ادوار تاریخی مارکسیسم به غیر از کمون اولی و کمون ثانوی در هر دوره دو طبقه ی کاملا متمایز استثمارگر شامل برده دار،زمین دار،سرمایه دار و استثمار شده شامل برده،دهقان و کارگر وجود دارد.

از نظر مارکس طبقه عبارت است از گروهی از افراد که دارای سود اقتصادی مشترک هستند.ضابطه ای که مشخص کننده طبقه ی هرکس است عبارت است از رابطه ی او با ابزار تولید ؛یعنی در هر دوره اگر کسی از مالکیت ابزار تولید برخوردار باشد جزو طبقه ی استثمارگر است و اگر از آن محروم باشد جزو طبقه استثمار شده است.

هر طبقه اجتماعی در هر دوره ی تاریخی متناسب با ساخت اقتصادی جامعه از فرهنگ، ایدئولوژی،هنر،سیاست و… خاصی برخوردار است، به طوریکه با مشخص شدن اینکه جامعه ای در کدام نظام تاریخی قرار گرفته است کاملا معلوم خواهد بود که روبنای آنها چه وضع و و کیفیتی را دارا است.

مثلا اگر جامعه ای دوره ی فئودالیزم یا زمین داری را طی می کند،فرهنگ جامعه، دین، هنر، فلسفه، ادبیات و… در هر دو طبقه آن کاملا معلوم و قابل پیشگوئی است.در طبقه استثمارگر فرهنگ فئودالی و بر طبقه کشاورز و دهقان فرهنگ خاص آن طبقه و دوره حکمفرماست.

وضع دینی مردم نیز در هر دوره مشخص است زیرا دین از دیدگاه مارکسیسم پدیده ای اجتماعی است که طبقه بهره کش جامعه برای کنترل طبقه ی بهره ده و جلوگیری از طغیان آنها اختراع کرده و لذا جزو مسائل روبنائی است.

از اینرو با تغییر نظام جامعه شکل دین تغییر می کند،اما ماهیت آن که همانا وسیله ی استثمار و تخدیر هرچه بیشتر ضعفا است،تغییر نمی کند.بدین جهت یکی از وظایف مهم رنجبران در هر زمان مبارزه سرسختانه با دین و دینداری است تا آنجا که لنین در رساله ی وضع حزب کارگر در قبال دین به صراحت اعلام می کند:

(( باید دین را براندازیم این الفبای هر نوع مادیگری و لذا الفبای مارکسیسم می باشد.))

و بر این مبنا است که شعار معروف مارکسیسم دین افیون ملت ها است بوجود آمده و از طرف بنیانگذاران مارکسیسم مدام تبلیغ شده است.

بنابراین مبارزه با دین لازمه ی بیداری طبقه ی کارگر است تا هرچه بیشتر و زودتر مبارزه ی طبقاتی در جامعه به اوج خود رسد تا در مرحله ی انفجار جامعه با گامی انقلابی نظام را دگرگون کرده و به جلو رود.

از دیدگاه مارکسیسم تنها علت حقیقی و اصلی بروز تحولات و جنگ ها در طول تاریخ نبرد بی امان طبقات اجتماعی است. در دوره ی سرمایه داری نیز وضعیت کارگری روز به روز بدتر می شود و سرمایه داری مراحل تکامل خود را طی می کند تا بالاخره به مرحله ی امپریالیسم می رسد.

اینجاست که استثمار به حد اعلای خود رسیده و طبقه  پرولتاریا کارگر صنعتی با یکدیگر متحد شده و نظام جامعه را واژگون می نمایند و بدینسان نبرد طبقات در سیر نهائی تاریخی خود سرانجام منتهی به بهشت موعود یا جامعه ی بی طبقه می شود.

گرچه در آغاز شکلگیری چنین جامعه ای باید موقتا دیکتاتوری پرولتاریا بوجود آید اما پس از چندی از بین خواهد و دیگر بوجود آن احتیاجی نخواهد بود؛زیرا دولت اصولا یک پدیده طبقاتی است و به قول انگلس در کتاب منشاء خانواده و دولت :

((دولت دستگاهی است که منافع طبقه ی دارا را در مقابل تعرضات طبقه ی فقیر و بی چیز حفظ می کند.با از بین رفتن طبقات دولت نیز خواه نا خواه از مان می رود و اجتماعی تازه که تولید را بر پایه ی همکاری آزاد و عادلانه ی تولید کنندگان مستقر خواهد ساخت، دستگاه دولت را نیز جای مناسب خواهد داد یعنی آن را در کنار چرخ پا و تبر برنزی به موزه ی عقیده شناسی خواهد سپرد.))

 

منابع

انتقاد از علم اقتصاد،کارل مارکس

از تاریخ پرستی تا خدا پرستی، دکتر عبدالکریم سروش

مارکس و مارکسیسم، آندره پی یتر

مانیفست کمونیست،مارکس و انگلس

اصول کمونیست،فردریک انگلس

طبقه ی جدید، میلوان جیلاس

سیمای انسان راستین، اریک فروم

اصول مقدماتی فلسفه، ژرژ پولیتسر

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

ماتریالیسم تاریخی

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی را نخستین بار انگلس به کار برد. ماتریالیسم تاریخی را می توان نوعی فلسفه ی تاریخ دانست؛ در این نظریه تاریخ وجودی اصیل و هویتی حقیقی دارد که هدف،مسیر و عامل محرکه ی آن کاملا معلوم و مشخص است؛ بدین ترتیب که هویت آن مادی و حرکاتش دیالکتیکی است.

ماتریالیسم تاریخی تنها تفسیر مادی تاریخ نیست بلکه تنها برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی و اقتصادی از انسان است.چراکه تمام عوامل مادی در جامعه و طبیعت در اقتصاد خلاصه نمی شود،و بنابراین در کاربرد اصطلاح ماتریالیسم تاریخی باید به این نکته توجه داشت که:

نخست تفسیر اقتصادی تاریخ تنها تفسیر منحصر به فرد مادی تاریخ نیست.بلکه تفسیر تاریخ از دیدگاه عوامل دیگری هم چون شرایط اقلیمی و… نیز صورت گرفته است.

دوم آنکه تفسیر اقتصادی تاریخ منطقا ملازمه ای با ماتریالیسم فلسفی ندارد؛یعنی ممکن است کسی از نظر اندیشه و جهان بینی مادیگرا باشد اما عامل اقتصاد را تنها عامل تعیین کننده ی حوادث و مفسر تاریخ نشناسد.

مارکسیسم معتقد است که انسان تنها دارای بعد مادی و جسمانی است و لذا تمام نیروهای او در تحلیل نهایی رنگ مادی دارد و با یک فرضیه سرچشمه ی تمامی نیازهای مادی را اقتصاد معرفی می کند.

اما این موضوع بدیهی است که اقتصاد نمی تواند نیازها و انگیزه های غیر مادی را ارضا کند و پاسخگو باشد لذا اصل زیربنا بودن اقتصاد اعتبار خود را از دست می دهد.

مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آنرا قوای اقتصادی و روبنای آنرا افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی،سیاسی،مذهبی و… تشکیل می دهد. همانطور که وضع یک ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد، اوضاع اقتصادی نیز به اوضاع فنی وابسته است، همچنین چگونگی افکار و رسوم و نظام سیاسی نیز تابع وضع اقتصادی است.

بنابراین در هر جامعه ای زیربنا ساخت اقتصادی آن جامعه است و سایر نهادها و ارگانها همه تابع آن می باشند و ایدئولوژی، فلسفه ، دین، هنر، سیاست و … همه بازتاب هایی از چگونگی ساخت اقتصادی جامعه بوده و همگی رو بنا را در آن جامعه تشکیل می دهند؛ به طوریکه با تغییر ساخت اقتصادی جامعه یعنی با تغییراتی که در زیربنای جامعه در مسیر تاریخ بوجود می آید عوامل روبنائی نیز متناسب با آن تغییر می کنند.

هیچکدام از عوامل روبنائی جامعه مستقل از زیربنا نیست تا بتواند از تغییراتی که به تبع تحولات زیربنائی بوجود می آید مصون بماند چه در آن صورت دیگر روبنا نیست.

  • ·         ساختار اقتصادی جامعه 

نیروی مولد

روابط تولید

نیروی مولد عواملی است که به طور کلی در امر تولید نقش دارند و اعم از نیروری انسانی و ابزار تولید می باشد.

روابط تولد ،روابطی است که بین انسان ها در ارتباط با تولید به وجود می آید که در واقع مبین شکل مالکیت بر ابزار تولید و تنمایشگر رابطه ی صاحبان ابزار با نیروی کار می باشد.

تغییر شیوه ی تولید و یدایش تحولات اقتصادی در اثر اختلال در تعادل ما بین نیروهای مولد و روابط تولید بوجود م آید.

زیرا انسان موجودی ابزار ساز است و ابزار تولیدی در سایه افزایش قدرت علمی و فنی انسان تدریجا تکامل می یابد و میزان و میزان تولید را بالا می برد.

با تکامل ابزار تولید انسانهای نو با بینش نو وجدان تکامل یافته پا به میدان می گذارند زیرا همچنان که انسان ابزار ساز است ابزار هم به نوبه ی خود انسان ساز است.

همچنین رشد تولید و بالا رفتن میزان آن مناسبات اقتصادی جدیدی را ایجاب می کند و آن مناسبات اقتصادی به نوبه ی خود مقتضی یک سلسله مناسبات اجتماعی دیگر است که آنها را توجیه نماید.این است که گفته می شود اقتصاد زیربنای اجتماع و و سایر شئون روبناست.

یعنی همه ی شئون اجتماعی برای توجیه و تفسیر وضع اقتصادی جامعه است و هنگامی که زیربنای جامعه در اثر تکامل ابزار تولیدو بالا رفتن سطح تولید دگرگون می شود،جبرا باید روبناها تغییر کند.

ولی همواره قشر وابسته به اقتصاد کهن که دگرگونی را به زیان خود می بیند کوشش می نماید وضع را به همان حال نگهدارد اما قشر نوخاسته یعنی قشر وابسته به ابزار تولید جدید که منافع خود را در دگرگونی اوضاع و برقراری روابط تولید جدید تشخیص می دهد کوشش می کند جامعه را تغییر دهد و سایر شئون اجتماعی را با ابزار تکامل یافته و سطح جدید تولید هماهنگ سازد.

نزاع و کشمکش میان این دو گروه که یکی وابسته به گذشته و دیگری وابسته به آینده است سخت در می گیرد و شدت می یابد تا به اوج خود که نقطه ی انفجار است می رسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید یروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه تبدیل به ضد خود می گردد و مرحله ی تازه ای از تاریخ آغاز می شود. این سیر و مراحل در اثر رشد فزاینده ی ابزار تولید در جامعه ی جدید نیز ادامه دارد.

بدین ترتیب رشد ابزار تولید و پیدایش تضاد اقتصادی سبب دگرگونی نظام اقتصادی جامعه شده و به تبع آن سایر نهادهای جامعه متحول شد.

مارکس این نقش زیربنایی اقتصاد و تحولات ناشی از آنرا در سایر شئون اجتماع چنین بیان می کند:

(( انسان در هر مرحله ی تولید اجتماعی دارای روابطی مشخص و لازم و برخلاف دلخواه می شود،روابطی که متناسب با توسعه ی قوای مادی تولید تغییر می کند. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختمان اقتصادی اجتماع را بوجود می آورد و به منزله ی بنیان واقعی سازمانهای قضائی و سیاسی منشاء انواع وجدان های معینی می باشد. به عبارت دیگر ایدئولوژی ها ناشی از همین قسمت است؛تولید مادی شاخص پیشرفت های اجتماعی،سیاسی و بطور کلی نماینده ی ترقی فکری است.))

  • ·         بررسی نظام های تاریخی

مارکس معتقد است:

تارخ همواره مسیر خود را پیش می رود و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هرکس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابه ی تاریخ نابود خواهد شد.

لذا در این بینش انسانها فقط وظیفه دارند که تاریخ را کشف و وصف نمایند نه اینکه خود تاریخ بسازند.

مارکسیسم معتقد است که جوامع در سیر تاریخی خود همواره پنج مرحله یا دوره نظام تاریخی را به ترتیب طی کرده اند :

۱-     کمون اولیه یا جامعه ی اشتراکی ابتدائی

۲-     برده داری

۳-     زمین داری یا فئودالیزم

۴-     سرمایه داری یا کاپیتالیزم

۵-     سوسیالیسم که مرحله ی نهایی آن ((کمونیسم یا جامعه ی بی طبقه))است(کمون ثانوی)

این پنج دوره مسیرهای مشخص و از یش تعیین شده ای هستند که گذر از آنها سرنوشت محتوم هر جامعه ای است.مارکس معتقد است که با توجه به مطالعات علمی که بر روی جامعه و تاریخ انجام داده،موفق به کشف این قوانین و مسیرها شده است.

بدین جهت مارکس و انگلس معتقدند که سوسیالیسم آنها علمی است و سوسیالیستهایی نظیر اوئن و سن سیمون و غیره را نکوهش کرده و آنها را سوسیالیست تخیلی می نامند.

بنظر مارکس و  انگلس سوسیالیستهای تخیلی فقط در گوشه ای نشسته اند و مدینه ی فاضله ای در ذهن خود تصور کرده اند و سپس مردم را با بند و وعظ دعوت می نمایند تا کاری کنند که کم کم آن مدینه فاضله بوجود آید.

بنابراین گرچه مدینه فاضله ی آنها سوسیالیستی است یعنی بر مبنای نفی مالکیت خصوصی است اما در عین حال تخیلی و غیر علمی است؛زیرا به قول انگلس :

(( آنان می خواهند از توی مغز خود چیزی را بیرون آورند که باید از داخل متن جامعه در بیاید.))

در سوسیالیسم علمی کسی حکم نمی دهد بلکه قانون علمی تاریخ آنرا حکم می کند. هر کس چه بخواهد و چه نخواهد این سرنوشت محتوم او  و جبر تاریخ است.

مارکس در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: ((انسان،مامای تاریخ است.))

یعنی همانطور که ماما در پیدایش بچه هیچ نقشی بر عهده ندارد و تنها می تواند اندکی از رنج زایمان بکاهد انسان نیز تنها کاری که می تواند انجام دهد زایانیدن تاریخ است!

در ادوار تاریخی مارکسیسم به غیر از کمون اولی و کمون ثانوی در هر دوره دو طبقه ی کاملا متمایز استثمارگر شامل برده دار،زمین دار،سرمایه دار و استثمار شده شامل برده،دهقان و کارگر وجود دارد.

از نظر مارکس طبقه عبارت است از گروهی از افراد که دارای سود اقتصادی مشترک هستند.ضابطه ای که مشخص کننده طبقه ی هرکس است عبارت است از رابطه ی او با ابزار تولید ؛یعنی در هر دوره اگر کسی از مالکیت ابزار تولید برخوردار باشد جزو طبقه ی استثمارگر است و اگر از آن محروم باشد جزو طبقه استثمار شده است.

هر طبقه اجتماعی در هر دوره ی تاریخی متناسب با ساخت اقتصادی جامعه از فرهنگ، ایدئولوژی،هنر،سیاست و… خاصی برخوردار است، به طوریکه با مشخص شدن اینکه جامعه ای در کدام نظام تاریخی قرار گرفته است کاملا معلوم خواهد بود که روبنای آنها چه وضع و و کیفیتی را دارا است.

مثلا اگر جامعه ای دوره ی فئودالیزم یا زمین داری را طی می کند،فرهنگ جامعه، دین، هنر، فلسفه، ادبیات و… در هر دو طبقه آن کاملا معلوم و قابل پیشگوئی است.در طبقه استثمارگر فرهنگ فئودالی و بر طبقه کشاورز و دهقان فرهنگ خاص آن طبقه و دوره حکمفرماست.

وضع دینی مردم نیز در هر دوره مشخص است زیرا دین از دیدگاه مارکسیسم پدیده ای اجتماعی است که طبقه بهره کش جامعه برای کنترل طبقه ی بهره ده و جلوگیری از طغیان آنها اختراع کرده و لذا جزو مسائل روبنائی است.

از اینرو با تغییر نظام جامعه شکل دین تغییر می کند،اما ماهیت آن که همانا وسیله ی استثمار و تخدیر هرچه بیشتر ضعفا است،تغییر نمی کند.بدین جهت یکی از وظایف مهم رنجبران در هر زمان مبارزه سرسختانه با دین و دینداری است تا آنجا که لنین در رساله ی وضع حزب کارگر در قبال دین به صراحت اعلام می کند:

(( باید دین را براندازیم این الفبای هر نوع مادیگری و لذا الفبای مارکسیسم می باشد.))

و بر این مبنا است که شعار معروف مارکسیسم دین افیون ملت ها است بوجود آمده و از طرف بنیانگذاران مارکسیسم مدام تبلیغ شده است.

بنابراین مبارزه با دین لازمه ی بیداری طبقه ی کارگر است تا هرچه بیشتر و زودتر مبارزه ی طبقاتی در جامعه به اوج خود رسد تا در مرحله ی انفجار جامعه با گامی انقلابی نظام را دگرگون کرده و به جلو رود.

از دیدگاه مارکسیسم تنها علت حقیقی و اصلی بروز تحولات و جنگ ها در طول تاریخ نبرد بی امان طبقات اجتماعی است. در دوره ی سرمایه داری نیز وضعیت کارگری روز به روز بدتر می شود و سرمایه داری مراحل تکامل خود را طی می کند تا بالاخره به مرحله ی امپریالیسم می رسد.

اینجاست که استثمار به حد اعلای خود رسیده و طبقه  پرولتاریا کارگر صنعتی با یکدیگر متحد شده و نظام جامعه را واژگون می نمایند و بدینسان نبرد طبقات در سیر نهائی تاریخی خود سرانجام منتهی به بهشت موعود یا جامعه ی بی طبقه می شود.

گرچه در آغاز شکلگیری چنین جامعه ای باید موقتا دیکتاتوری پرولتاریا بوجود آید اما پس از چندی از بین خواهد و دیگر بوجود آن احتیاجی نخواهد بود؛زیرا دولت اصولا یک پدیده طبقاتی است و به قول انگلس در کتاب منشاء خانواده و دولت :

((دولت دستگاهی است که منافع طبقه ی دارا را در مقابل تعرضات طبقه ی فقیر و بی چیز حفظ می کند.با از بین رفتن طبقات دولت نیز خواه نا خواه از مان می رود و اجتماعی تازه که تولید را بر پایه ی همکاری آزاد و عادلانه ی تولید کنندگان مستقر خواهد ساخت، دستگاه دولت را نیز جای مناسب خواهد داد یعنی آن را در کنار چرخ پا و تبر برنزی به موزه ی عقیده شناسی خواهد سپرد.))

 

منابع

انتقاد از علم اقتصاد،کارل مارکس

از تاریخ پرستی تا خدا پرستی، دکتر عبدالکریم سروش

مارکس و مارکسیسم، آندره پی یتر

مانیفست کمونیست،مارکس و انگلس

اصول کمونیست،فردریک انگلس

طبقه ی جدید، میلوان جیلاس

سیمای انسان راستین، اریک فروم

اصول مقدماتی فلسفه، ژرژ پولیتسر

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

تلقی رئالیستی از مارکسیسم

 

 

ایدئولوژی و به عبارتی اندیشه انسانی همواره مورد نکوهش قرار داشته است؛ طبقه دینی از آن جهت به مخالفت می پردازد که غیر از اندیشه و طریقت الهی هرچه باشد ضلالت و گمراهی و بدعت است و از جانب طبقه روشنفکر و اندیشمند نیز این طور مذموم است که انسان در نقص است و اندیشه او نیز همه جوانب را نمی تواند در بگیرد چراکه دید انسان هر چقدر هم کلی باشد محدود به زمان و شرایط است.
سبقه تاریخی ایدئولوژی نیز همواره بیانگر خون ریزی و نابودی انسانهای بی گناهی بوده است که به مثابه اسباب اعمال قدرت و اندیشه های تئوریک بوده اند.
مارکسیسم نیز مکتبی است که بر پایه ایدئولوژی بنا شده است.تردیدی نیست که جهان بینی و ایدئولوژی یا به عبارت کاملتر مکتب از جنس فکر و اندیشه است.

حال این سوال مطرح می شود که اساسا انسان در انتخاب افکار و اندیشه خود آزاد است یا در جبر قرار دارد؟در پاسخ این سوال دو رویکرد وجود دارد:

۱٫مکاتبی که  به جبر تخلف ناپذیر حاکم بر افکار و اراده ی انسان معتقد هستند و انسان را ابزار نیل به اهداف خود قرار می دهند.در این گونه جوامع و مکاتب انسان پیش از آنکه در زندگی فردی و اجتماعی خود دست به عمل زند و تغییر و تحولی در آن ایجاد کند مسیر و مجرای آن تغییر و تحول از قبل مشخص بوده و نتیجه نیز مشخص است.

۲٫مکاتبی که برای اندیشه و اراده انسان ارزش قائل هستند. در این گونه مکاتب گرچه انسان از شرایط مختلف طبیعی،اجتماعی و تاریخی و… تاثیر می پذیرد و سهم هیچکدام از آنها در زندگی فردی و اجتماعی بشر نادیده گرفته نمی شود، اما در ورای آنها برای خود بشر از درون نیز قدرت انتخاب و گزینش وجود دارد.

این مسئله غیر قابل انکار است که همواره در تاریخ بزرگترین محدود کننده ی انسان حکومتها بوده اند که بر اساس مقاصد و منافع خود نه تنها شخصیت انسانی بلکه حتی استقلال های انسان را نیز محدود و بسیاری از حقوق اولیه انسان را به زیر سلطه خود برده اند و همواره در منصب اعتقادات بزرگترین مانع پیشرفت انسان مذهب بوده است و پس از آن بدترین چیزی که انسانها را غرقاب دگم اندیشی کرده است ایدئولوگ های تاریخی هستند.مذهبی که در قالب تفسیر انسانی و برداشتهای مملوء از حب و بغض قرار گیرد بزرگترین خیانت در تاریخ بشری بوده است.

انسان عامل انفعالی و محکوم در صحنه ی اجتماع و هستی نیست بلکه خود می تواند سازنده ی وجود خود و جامعه و تاریخ باشد از این رو اندیشه انسان و در نتیجه عقیده و ایدئولوژی اصالت و استقلال یافته و خود عامل محرک در زمینه های گوناگون می شود.

مارکسیسم نوعی مادیگری است که در قرن نوزدهم توسط کارل مارکس بوجود آمد.مارکس، ماتریالیسم پیش از خود را ماتریالیسم تخیلی نامید و معتقد شد که او اولین کسی است که ماتریالیسم را به شیوه ی علمی مورد مطالعه قرار داده است.
مارکس از شاگردان هگل بود و منطق دیالکتیک را از او فراگرفت و آنرا در بینش مادی خود بکار برد.

اساس مارکسیسم از ترکیب دو نظریه اساسی تشکیل شده است:

۱٫ماتریالیسم فلسفی

۲٫ماتریالیسم تاریخی
روش بحث و تحقیق در هر دو قسمت منطق دیالکتیک است.حاصل کاربرد این منطق در زمینه ی ماده و جهان طبیعت ماتریالیسم دیالکتیک و نتیجه ی آن در زمینه ی جوامع و تجزیه و تحلیل حوادث و وقایع و سیر تاریخ ماتریالیسم تاریخی است.

منطق دیالکتیک مارکسیستی دارای چهار اصل زیر است:

۱٫اصل تغییر و حرکت؛(همه چیز در حال تغییر و دگرگون شدن است؛هیچ چیز به جای خود و بصورت موجود باقی نمی ماند.)

۲٫اصل همبستگی و تاثیر متقابل؛(همه ی اشیاء در تغییرات دائمی خود با هم مربوط بوده و روی هم تاثیر متقابل دارند.)

۳٫اصل تضاد؛(نه تنها تضاد ممکن است بلکه حرکت و یا شدن نتیجه اجتماع اضداد است و هر چیزی در درون خود ضد خود را پرورش می دهد.)
۴٫اصل جهش یا تغییر ناگهانی ؛(هر تغییر کمی به تغییر کیفی منتهی می شود و تغییرات کیفی بصورت ناگهانی و انقلابی صورت می گیرد.)

در اینجا تناقضی وجود دارد با پذیرفتن اصل اول دیالکتیک یعنی اصل حرکت شامل همه چیز؛ حتی فکر و اندیشه انسان نیز باشد-با توجه به اصل تضاد باید به ضد خود تبدیل شود.
در اینصورت به فرض قبول این اصل محتوای آن پیش از همه خود را نقض می کند و به همین ترتیب کلیه اصول مکتب مارکسیسم را و اگر استثنا ناپذیر است پس فاقد کلیت منطقی بوده و لذا قانون علمی یا عقلی نیست.

•    ماتریالیسم فلسفی
ماتریالیسم فلسفی سابقه ی تاریخی بسیار طولانی دارد تا آنجا که در چند قرن پیش از میلاد نیز چنین افکاری وجود داشته است.اما مادیگری به صورت یک مکتب منسجم نبوده است. اولین بار در قرن ۱۹ کارل مارکس و هم فکران او که از شاگردان چپگرای هگل بودند ماتریالیسم را در قالب نویی ریختند و با تلفیق چند اصل دیگر ماتریالیسم دیالکتیک را بوجود آوردند. لذا مادیگرایی پدیده ی نو ظهوری نیست که محصول پیشرفت علوم بعد از رنسانس و یا انقلاب صنعتی اروپا در قرن ۱۸ باشد.

پایه ها و ارکان اساسی ماتریالیسم دیالکتیک مارکس را اصول زیر تشکیل می دهند:

۱٫امپریسم

۲٫ماتریالیسم

۳٫دگماتیسم
اصل اول تنها راه حصول به علم،حواس و تجربه حسی است و به موجب اصل دوم جهان هستی سرپا مادی است و اصل سوم نیز که همان تجزم است .
بنابراین جهان بینی مکتب مارکسیسم جهان بینی مادی است که در آن همه چیز در تمام شئون خود رنگ مادی دارد.

لذا جوهر و عصاره ی این فلسفه را بایستی در اصل اصالت ماده جستجو کرد.مادیون این اصل را به دو معنی به کار می برند:
۱٫ماده واقعیتی عینی است که در خارج از ذهن و شعور بطور مستقل وجود دارد و در ذهن انعکاس می یابد.

۲٫جز ماده هیچ چیز دیگر وجو ندارد هر چه هست ماده و بازتاب های آن است.

اصل اصالت ماده گاهی به معنای اصیل و واقعیت دار بودن ماده نیز به کار می رود در مقابل اصالت تصور که تنها تصورات ذهنی را اصیل شمرده و برای ماده و عالم خارج واقعیتی قائل نیست.

اگر اصالت ماده به این معنی گرفته شود نه تنها مادیون بلکه کلیه کسانی که ایده آلیست نبوده، و به رئالیسم معتقدند آن را پذیرفته و به آن اعتقاد دارند.

در منطق ادیان الهی نیز سخن از خلقت آسمانها و زمین بیان شده است و خلقت انسان از لحاظ زمانی بعد از خلقت عالم معرفی شده و این خود نشانگر واقعیت مستقل شدن جهان خارج است.

بنابراین اصالت ماده در این معنی نه از ابداعات فلسفی مادیون است و نه اعتقاد به آن منافاتی با اعتقاد به  ماوراء الطبیعت دارد.
اما آنچه وجه تمایز ماتریالیسم از دیگر معتقدان به ماده گرایی است عبارت است از انحصار هستی در ماده و انکار هرگونه موجودیت غیر مادی.
اصل اصالت ماده همچو روحی است در کالبد مارکسیسم به طوریکه مسئله ای در این مکتب نمی توان یافت که بطور مستقیم یا غیر مستقیم از این اصل متابعت نکند.یکی از اصولی که مکتب مارکسیسم بر آن بنا شده است این است که چون تا کنون غیر از ماده چیزی دیگر به حس در نیامده بنابراین غیر ماده چیز دیگری وجود ندارد.

پر واضح است که ندیدن و نشنیدن و احساس نکردن و به طور کلی نیافتن چیزی هرگز دلیل بر عدم وجود آن نیست.

شاید هیچکس تردیدی نداشته باشد که اصل انحصار هستی در ماده هرگز از طریق تجربه قابل اثبات نیست؛به این معنا که راه حس هرگز نمی تواند به این نتیجه رسد که در خارج از عالم حس چیزی وجود ندارد.
بسیاری از حقایق در گذشته وجود داشته است که بشر توان فهم آن را نداشته است و امروز کشف شده است اما این هرگز به این معنا نیست که در گذشته وجود نداشته است.

ادینگتون محدودیت حواس را به تور ماهیگیری تشبیه می کند؛همانطوری که با هر توری هر ماهی را نمی توان شکار کرد با تور حواس نیز  در اقیانوس هستی نمی توان به جستجوی تمام حقایق پرداخت.

آغاز شناخت از حواس می باشد اما شناخت محصور حواس انسانی قرار نمی گیرد و انسان نباید در این سطح متوقف شود؛اگر آدمی فقط به حواس ظاهری توجه کند یعنی اصالت را از آن حس بداند توان درک بسیاری از حقایق را از دست خواهد داد.
مولانا حسیون را مورد ذم قرار می دهد و آنها را بر علم بحثی و تقلیدی متکی می داند. عقل را ضد شهوت و اغراض نفسانی می شمارد و عقل را منجی انسان از ظلمت و تاریکی می داند.
علم ناشی از حواس ناقص و غیر قابل اعتماد است و در معرض خطر اشتباه و خطا می باشد.

انسان از نظر حواس ظاهری با حیوان مشترک است اگر فقط به این حواس توجه شود و از آن فراتر نرود با حیوان تفاوتی نخواهد داشت.
راه حس راه خران است ای سوار       ای خران را تو مزاحم شرم دار

منابع:
سیمای انسان راستین؛اریک فروم
مانیفست کمونیست؛مارکس و انگلس
انتقاد از علم اقتصاد؛کارل مارکس

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

مارکس در تشریح این مدل از انقلاب سوسیالیستی از چهار عنصر اساسی یعنی  عناصری چون نیروی های تولید(کارگران یا پرولتاریا)،روابط تولید(کارفرمایان  یا بورژوا)، اشکال سیاسی و اشکال آگاهی اجتماعی سخن می گوید.البته این چهار  عنصر جز ویژگی های اساسی نظام اقتصادی وسیر مراحل تاریخ مورد نظر او به  شمار می روند.به باور مارکس،مجموعه این چهار عنصر، ساخت اقتصادی وبنیاد  واقعی جامعه را تشکیل می دهند که بر اساس آنها روبنا های حقوقی و سیاسی  پدید می آیند.در این میان نیروهای تولید و روابط تولید،تعیین کننده سایر  وجوه زندگی اجتماعی هستند و انقلاب سوسیالیستی مورد نظر مارکس از تقابل این  دو نیرو،حاصل می گردد.

 

منطق مارکس برای تشریح انقلاب، به مقدماتی نیاز مند است که او این مقدمات را با استناد به منطق  وعناصر درونی نظام سرمایه داری، چهار نظام اقتصادی و به قول خودش چهار شیوه تولید و سیر مراحل وتکوین تاریخ  و شرایط حاکم بر انقلاب بورژوازی فراهم می آورد.در اعتقاد مارکس منطق درونی نظام سرمایه داری را مقوله ها و مفاهیمی چون:استثمار وبهره کشی،تولید مازاد،ارزش مازاد وانباشت سرمایه تشکیل می دهند.به باور مارکس،همه این مقوله ها و مفاهیم به سهم خود شرطی لازم برای تحولات اساسی جامعه و مآلاً وقوع انقلاب می باشند.به این ترتیب دو انقلاب مورد نظر و انتظار مارکس به مدد تجمیع این مفاهیم که همان منطق درونی نظام سرمایه داری است، حاصل می گردد.البته مارکس دو عامل اساسی دیگر یعنی آگاهی طبقاتی و از خود بیگانگی را که ضرورتا از همان منطق درونی نظام سرمایه داری منتج شده اند،برای وقوع این دو انقلاب ضروری می داند..بنابر این مارکس این مقدمات را فراهم می کند تا به انقلاب مورد نظر خود برسد،انقلابی که مارکس در دستگاه جامعه شناسی سیاسی خود از آن سخن می گوید،به قرار زیر است:
۱) انقلاب بورژوازی که اساسا جامعه شناختی وساختاری است،
۲) ودیگری انقلاب سوسیالیستی که اساسا سیاسی است.

الف) چگونگی حصول انقلاب بورژوایی از نظر مارکس:
به باور مارکس،مدل بورژوایی انقلاب به شرایط عینی انقلاب تاکید داشت.این شرایط عینی همان منطق درونی نظام بورژوایی بود.مبارزه اصلی در فرایند این انقلاب ،مبارزه میان فئودال ها و دهقانان بود.فئودال ها با تجهیز خود به منطق درونی نظام بورژوایی،در مقابل دهقانان قرار گرفتند. اگر چه دهقانان در فراینداین مبارزات واجد آگاهی طبقاتی شدند،اما ازنقش تاریخ سازخود آگاه نبودند.بکارگیری منطق درونی بورژوایی ازسوی فئودال ها،موجب حصول این انقلاب شد،انقلابی که شرایط عینی انقلاب سوسیالیستی شد واین انقلاب در تحقق خود به آن نیاز داشت.

ب) چگونگی حصول انقلاب سوسیالیستی از نظر مارکس:
آنچانکه گفته شد،مارکس برای حصول انقلاب سوسیالیستی به منطق درونی نظام سرمایه داری ومفاهیم مربوط به آن، چهار نظام اقتصادی یا چهار شیوه تولید و تبیین سیر مراحل وتکوین تاریخ  وشرایط حاکم بر انقلاب سوسیالیستی نظر داشت.علاوه بر این موارد، مارکس از مقوله های دیگری نیز برای تشریح این انقلاب بهره گرفت.مهمترین اثری که مارکس را در توجیه وتبیین این نوع انقلاب مدد رسانده است،کتاب نقد اقتصاد سیاسی اوست که مآلاً اساس دستگاه جامعه شناسی سیاسی او را تشکیل می دهند.
مارکس در تشریح این مدل از انقلاب سوسیالیستی از چهار عنصر اساسی یعنی عناصری چون نیروی های تولید(کارگران یا پرولتاریا)،روابط تولید(کارفرمایان یا بورژوا)، اشکال سیاسی و اشکال آگاهی اجتماعی سخن می گوید.البته این چهار عنصر جز ویژگی های اساسی نظام اقتصادی وسیر مراحل تاریخ مورد نظر او به شمار می روند.به باور مارکس،مجموعه این چهار عنصر، ساخت اقتصادی وبنیاد واقعی جامعه را تشکیل می دهند که بر اساس آنها روبنا های حقوقی و سیاسی پدید می آیند.در این میان نیروهای تولید و روابط تولید،تعیین کننده سایر وجوه زندگی اجتماعی هستند و انقلاب سوسیالیستی مورد نظر مارکس از تقابل این دو نیرو،حاصل می گردد.مارکس تقابل این دو نیرو را با توجه به منطق نظام سرمایه داری(ارزش مازاد،تولید مازاد،انباشت سرمایه) که اجتناب ناپذیر و خارج از اراده آنان می داند و برای این تقابل آنان که مآلاً به انقلاب ختم می گردد، مراحلی را در نظر می گیرد.مراحل حصول انقلاب سوسیالیستی مورد نظر مارکس به قرار زیر است:
۱) مارکس در مرحله اول به دو عامل اصلی ایجاد انقلاب یعنی آگاهی طبقاتی واز خود بیگانگی،اشاره می کند.
۲) در مرحله دوم مارکس،به چگونگی ایجاد آگاهی طبقاتی و از خود بیگانگی اشاره دارد. او ایجاد طبقات را عاملی برای آگاهی طبقاتی واز خود بیگانگی میداند.به این معنی که در روند مناسبات تولید میان نیروهای تولید وروابط تولید،طبقاتی شکل می گیرند که با درک استثمار وتحمیل عامدانه آن از سوی کارفرمایان(روابط تولید) به نوعی آگاهی طبقاتی و از خود بیگانگی می رسند.به اعتقاد مارکس ماهیت سیاسی یک طبقه تنها در منازعه با طبقه دیگر آشکار می گردد. بنابر این طبقات به معنی درست نه مقولات اقتصادی صرف بلکه نیروهای سیاسی هستند و از این رو کشمکش میان آنها، کشمکشی سیاسی است.
۳) مارکس در مرحله سوم با توجه به مرحله قبل از وجود دو طبقه سخن می گوید که عاملی برای آگاهی طبقاتی واز خود بیگانگی ومآلاً برای وقوع انقلاب است.
این دو طبقه عبارتند از:
الف) طبقه در خود (class  in  them self) و طبقه فرعی
ب) طبقه برای خود (class  in  for it self) وطبقه اصلی

مارکس در تشریح این طبقات بر این اعتقاد است که طبقه درخود فقط به وسیله علایق مشترک مادی صورت می گیرد و فاقد شعور وآگاهی طبقاتی و سیاسی است. این طبقه به جهت درگیری اش درباب برآوردهای معیشتی آنچناکه باید وشاید موجبات وزمینه را برای انقلاب سوسیالیستی مورد نظر مارکس فراهم نمی کند وفقط ممکن است در برخی موارد ائتلافات گوناگون سیاسی با طبقات اصلی داشته باشند.گاها تعقیب نوعی سیاست مماشات آنهم به جهت بقا در بستر کار و رفع دغدغه های اقتصادی،از استراتژی های این طبقه در مواجهه و نوع برخورد با کارفرمایان و طبقه بورژواست.

اما طبقه برای خود ضمن منافع مشتر ک مادی، زمینه پیدایش همبستگی،سازماندهی آگاهی طبقاتی وسیاسی را فراهم می آورد و دارای نقش تعیین کننده ای در تحولات سیاسی واجتماعی می باشند.
آگاهی سیاسی طبقه برای خود،در روند مناسبات تولید و در مکان وزمانی که محتملا برای رفع خستگی  و آسایش موقتی از رنج و مصائب کارآماده شده است،امکان می یابد.آنان در این مرحله به وجود نوعی استثمار تحمیلی و نیزمضار مفاهیمی چون ارزش اضافی،مازاد تولید که مآلاً منجر به انباشت سرمایه می گردد،آشنا می شوند. استراتژی آنان مشخصا یک استراتژی تقابلی است که تا حصول نتایج مورد مطلوب،متضمن تلاش برای احیای حقوقی است که از طریق ارزش اضافی،مازاد تولید وانباشت سرمایه از بین رفته است.این طبقه در این مرحله به نوعی از خودبیگانگی نیز می رسد وآنان با مشاهده برخی از واقعیات موجود در می یابند که ارزش کار آنان به سود کارفرمایان وطبقه بورژوازی ثبت وضبط گردیده است.

به عبارت دیگر، مارکس در فرایند این مبارزه طبقاتی بر این باور است که سر انجام پرولتاریا با شناخت علت واقعی فقر خود،به خود آگاهی خواهد رسید و قیام خواهد کردو با انقلاب،کنترل دولت واقتصاد را در دست خواهد گرفت.به این ترتیب، تجمیع خود آگاهی به وجود آمده از شعور سیاسی طبقه برای خود و این از خود بیگانگی ناشی از استثمار،این طبقه را در فضای انقلاب و مآلاً حصولی انقلاب سوسیالیستی مارکس آماده می کند.اما مارکس این روند را نه فقط پدیده ای ملی بلکه پدیده ای بین المللی نیز می داند. وی این نظریه را مطرح کرد که انقلاب در تمامی کشور های سرمایه داری به وقوع خواهد پیوست واین نظم غیر عادلانه در مدت زمانی نسبتا کوتاه از بین خواهد رفت.

مارکس چنین پیش بینی کرد که پس از وقوع انقلاب دوره گذاریی با عنوان دیکتاتوری پرولتاریا بر قرار خواهد شد. دیکتاتوری پرولتاریا به  دوره های موقت پس از از بین رفتن سرمایه داری است که در آن بقایای زیر بنا و روبنای قدیم نابود خواهد شد. در این زمان همه مردم در فعالیت ها ومالکیت های اقتصادی شریک خواهند شد وآزادی وبرابری ناب پدید خواهد آمد وپس از آنکه نهاد های سر مایه دارانه به طور کامل از بین رفتند،نهاد های دولت به تدریج رو به زوال خواهند رفت

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی را نخستین بار انگلس به کار برد. ماتریالیسم تاریخی را می توان نوعی فلسفه ی تاریخ دانست؛ در این نظریه تاریخ وجودی اصیل و هویتی حقیقی دارد که هدف،مسیر و عامل محرکه ی آن کاملا معلوم و مشخص است؛ بدین ترتیب که هویت آن مادی و حرکاتش دیالکتیکی است.

ماتریالیسم تاریخی تنها تفسیر مادی تاریخ نیست بلکه تنها برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی و اقتصادی از انسان است.چراکه تمام عوامل مادی در جامعه و طبیعت در اقتصاد خلاصه نمی شود،و بنابراین در کاربرد اصطلاح ماتریالیسم تاریخی باید به این نکته توجه داشت که:

نخست تفسیر اقتصادی تاریخ تنها تفسیر منحصر به فرد مادی تاریخ نیست.بلکه تفسیر تاریخ از دیدگاه عوامل دیگری هم چون شرایط اقلیمی و… نیز صورت گرفته است.

دوم آنکه تفسیر اقتصادی تاریخ منطقا ملازمه ای با ماتریالیسم فلسفی ندارد؛یعنی ممکن است کسی از نظر اندیشه و جهان بینی مادیگرا باشد اما عامل اقتصاد را تنها عامل تعیین کننده ی حوادث و مفسر تاریخ نشناسد.

مارکسیسم معتقد است که انسان تنها دارای بعد مادی و جسمانی است و لذا تمام نیروهای او در تحلیل نهایی رنگ مادی دارد و با یک فرضیه سرچشمه ی تمامی نیازهای مادی را اقتصاد معرفی می کند.

اما این موضوع بدیهی است که اقتصاد نمی تواند نیازها و انگیزه های غیر مادی را ارضا کند و پاسخگو باشد لذا اصل زیربنا بودن اقتصاد اعتبار خود را از دست می دهد.

مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آنرا قوای اقتصادی و روبنای آنرا افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی،سیاسی،مذهبی و… تشکیل می دهد. همانطور که وضع یک ساختمان به وضع پی و اساس آن بستگی دارد، اوضاع اقتصادی نیز به اوضاع فنی وابسته است، همچنین چگونگی افکار و رسوم و نظام سیاسی نیز تابع وضع اقتصادی است.

بنابراین در هر جامعه ای زیربنا ساخت اقتصادی آن جامعه است و سایر نهادها و ارگانها همه تابع آن می باشند و ایدئولوژی، فلسفه ، دین، هنر، سیاست و … همه بازتاب هایی از چگونگی ساخت اقتصادی جامعه بوده و همگی رو بنا را در آن جامعه تشکیل می دهند؛ به طوریکه با تغییر ساخت اقتصادی جامعه یعنی با تغییراتی که در زیربنای جامعه در مسیر تاریخ بوجود می آید عوامل روبنائی نیز متناسب با آن تغییر می کنند.

هیچکدام از عوامل روبنائی جامعه مستقل از زیربنا نیست تا بتواند از تغییراتی که به تبع تحولات زیربنائی بوجود می آید مصون بماند چه در آن صورت دیگر روبنا نیست.

  • ·         ساختار اقتصادی جامعه 

نیروی مولد

روابط تولید

نیروی مولد عواملی است که به طور کلی در امر تولید نقش دارند و اعم از نیروری انسانی و ابزار تولید می باشد.

روابط تولد ،روابطی است که بین انسان ها در ارتباط با تولید به وجود می آید که در واقع مبین شکل مالکیت بر ابزار تولید و تنمایشگر رابطه ی صاحبان ابزار با نیروی کار می باشد.

تغییر شیوه ی تولید و یدایش تحولات اقتصادی در اثر اختلال در تعادل ما بین نیروهای مولد و روابط تولید بوجود م آید.

زیرا انسان موجودی ابزار ساز است و ابزار تولیدی در سایه افزایش قدرت علمی و فنی انسان تدریجا تکامل می یابد و میزان و میزان تولید را بالا می برد.

با تکامل ابزار تولید انسانهای نو با بینش نو وجدان تکامل یافته پا به میدان می گذارند زیرا همچنان که انسان ابزار ساز است ابزار هم به نوبه ی خود انسان ساز است.

همچنین رشد تولید و بالا رفتن میزان آن مناسبات اقتصادی جدیدی را ایجاب می کند و آن مناسبات اقتصادی به نوبه ی خود مقتضی یک سلسله مناسبات اجتماعی دیگر است که آنها را توجیه نماید.این است که گفته می شود اقتصاد زیربنای اجتماع و و سایر شئون روبناست.

یعنی همه ی شئون اجتماعی برای توجیه و تفسیر وضع اقتصادی جامعه است و هنگامی که زیربنای جامعه در اثر تکامل ابزار تولیدو بالا رفتن سطح تولید دگرگون می شود،جبرا باید روبناها تغییر کند.

ولی همواره قشر وابسته به اقتصاد کهن که دگرگونی را به زیان خود می بیند کوشش می نماید وضع را به همان حال نگهدارد اما قشر نوخاسته یعنی قشر وابسته به ابزار تولید جدید که منافع خود را در دگرگونی اوضاع و برقراری روابط تولید جدید تشخیص می دهد کوشش می کند جامعه را تغییر دهد و سایر شئون اجتماعی را با ابزار تکامل یافته و سطح جدید تولید هماهنگ سازد.

نزاع و کشمکش میان این دو گروه که یکی وابسته به گذشته و دیگری وابسته به آینده است سخت در می گیرد و شدت می یابد تا به اوج خود که نقطه ی انفجار است می رسد و جامعه با یک گام انقلابی به صورت دگرگونی نظام کهن و برقراری نظام جدید یروزی نیروهای نو و شکست کامل نیروهای کهنه تبدیل به ضد خود می گردد و مرحله ی تازه ای از تاریخ آغاز می شود. این سیر و مراحل در اثر رشد فزاینده ی ابزار تولید در جامعه ی جدید نیز ادامه دارد.

بدین ترتیب رشد ابزار تولید و پیدایش تضاد اقتصادی سبب دگرگونی نظام اقتصادی جامعه شده و به تبع آن سایر نهادهای جامعه متحول شد.

مارکس این نقش زیربنایی اقتصاد و تحولات ناشی از آنرا در سایر شئون اجتماع چنین بیان می کند:

(( انسان در هر مرحله ی تولید اجتماعی دارای روابطی مشخص و لازم و برخلاف دلخواه می شود،روابطی که متناسب با توسعه ی قوای مادی تولید تغییر می کند. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختمان اقتصادی اجتماع را بوجود می آورد و به منزله ی بنیان واقعی سازمانهای قضائی و سیاسی منشاء انواع وجدان های معینی می باشد. به عبارت دیگر ایدئولوژی ها ناشی از همین قسمت است؛تولید مادی شاخص پیشرفت های اجتماعی،سیاسی و بطور کلی نماینده ی ترقی فکری است.))

  • ·         بررسی نظام های تاریخی

مارکس معتقد است:

تارخ همواره مسیر خود را پیش می رود و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هرکس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابه ی تاریخ نابود خواهد شد.

لذا در این بینش انسانها فقط وظیفه دارند که تاریخ را کشف و وصف نمایند نه اینکه خود تاریخ بسازند.

مارکسیسم معتقد است که جوامع در سیر تاریخی خود همواره پنج مرحله یا دوره نظام تاریخی را به ترتیب طی کرده اند :

۱-     کمون اولیه یا جامعه ی اشتراکی ابتدائی

۲-     برده داری

۳-     زمین داری یا فئودالیزم

۴-     سرمایه داری یا کاپیتالیزم

۵-     سوسیالیسم که مرحله ی نهایی آن ((کمونیسم یا جامعه ی بی طبقه))است(کمون ثانوی)

این پنج دوره مسیرهای مشخص و از یش تعیین شده ای هستند که گذر از آنها سرنوشت محتوم هر جامعه ای است.مارکس معتقد است که با توجه به مطالعات علمی که بر روی جامعه و تاریخ انجام داده،موفق به کشف این قوانین و مسیرها شده است.

بدین جهت مارکس و انگلس معتقدند که سوسیالیسم آنها علمی است و سوسیالیستهایی نظیر اوئن و سن سیمون و غیره را نکوهش کرده و آنها را سوسیالیست تخیلی می نامند.

بنظر مارکس و  انگلس سوسیالیستهای تخیلی فقط در گوشه ای نشسته اند و مدینه ی فاضله ای در ذهن خود تصور کرده اند و سپس مردم را با بند و وعظ دعوت می نمایند تا کاری کنند که کم کم آن مدینه فاضله بوجود آید.

بنابراین گرچه مدینه فاضله ی آنها سوسیالیستی است یعنی بر مبنای نفی مالکیت خصوصی است اما در عین حال تخیلی و غیر علمی است؛زیرا به قول انگلس :

(( آنان می خواهند از توی مغز خود چیزی را بیرون آورند که باید از داخل متن جامعه در بیاید.))

در سوسیالیسم علمی کسی حکم نمی دهد بلکه قانون علمی تاریخ آنرا حکم می کند. هر کس چه بخواهد و چه نخواهد این سرنوشت محتوم او  و جبر تاریخ است.

مارکس در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: ((انسان،مامای تاریخ است.))

یعنی همانطور که ماما در پیدایش بچه هیچ نقشی بر عهده ندارد و تنها می تواند اندکی از رنج زایمان بکاهد انسان نیز تنها کاری که می تواند انجام دهد زایانیدن تاریخ است!

در ادوار تاریخی مارکسیسم به غیر از کمون اولی و کمون ثانوی در هر دوره دو طبقه ی کاملا متمایز استثمارگر شامل برده دار،زمین دار،سرمایه دار و استثمار شده شامل برده،دهقان و کارگر وجود دارد.

از نظر مارکس طبقه عبارت است از گروهی از افراد که دارای سود اقتصادی مشترک هستند.ضابطه ای که مشخص کننده طبقه ی هرکس است عبارت است از رابطه ی او با ابزار تولید ؛یعنی در هر دوره اگر کسی از مالکیت ابزار تولید برخوردار باشد جزو طبقه ی استثمارگر است و اگر از آن محروم باشد جزو طبقه استثمار شده است.

هر طبقه اجتماعی در هر دوره ی تاریخی متناسب با ساخت اقتصادی جامعه از فرهنگ، ایدئولوژی،هنر،سیاست و… خاصی برخوردار است، به طوریکه با مشخص شدن اینکه جامعه ای در کدام نظام تاریخی قرار گرفته است کاملا معلوم خواهد بود که روبنای آنها چه وضع و و کیفیتی را دارا است.

مثلا اگر جامعه ای دوره ی فئودالیزم یا زمین داری را طی می کند،فرهنگ جامعه، دین، هنر، فلسفه، ادبیات و… در هر دو طبقه آن کاملا معلوم و قابل پیشگوئی است.در طبقه استثمارگر فرهنگ فئودالی و بر طبقه کشاورز و دهقان فرهنگ خاص آن طبقه و دوره حکمفرماست.

وضع دینی مردم نیز در هر دوره مشخص است زیرا دین از دیدگاه مارکسیسم پدیده ای اجتماعی است که طبقه بهره کش جامعه برای کنترل طبقه ی بهره ده و جلوگیری از طغیان آنها اختراع کرده و لذا جزو مسائل روبنائی است.

از اینرو با تغییر نظام جامعه شکل دین تغییر می کند،اما ماهیت آن که همانا وسیله ی استثمار و تخدیر هرچه بیشتر ضعفا است،تغییر نمی کند.بدین جهت یکی از وظایف مهم رنجبران در هر زمان مبارزه سرسختانه با دین و دینداری است تا آنجا که لنین در رساله ی وضع حزب کارگر در قبال دین به صراحت اعلام می کند:

(( باید دین را براندازیم این الفبای هر نوع مادیگری و لذا الفبای مارکسیسم می باشد.))

و بر این مبنا است که شعار معروف مارکسیسم دین افیون ملت ها است بوجود آمده و از طرف بنیانگذاران مارکسیسم مدام تبلیغ شده است.

بنابراین مبارزه با دین لازمه ی بیداری طبقه ی کارگر است تا هرچه بیشتر و زودتر مبارزه ی طبقاتی در جامعه به اوج خود رسد تا در مرحله ی انفجار جامعه با گامی انقلابی نظام را دگرگون کرده و به جلو رود.

از دیدگاه مارکسیسم تنها علت حقیقی و اصلی بروز تحولات و جنگ ها در طول تاریخ نبرد بی امان طبقات اجتماعی است. در دوره ی سرمایه داری نیز وضعیت کارگری روز به روز بدتر می شود و سرمایه داری مراحل تکامل خود را طی می کند تا بالاخره به مرحله ی امپریالیسم می رسد.

اینجاست که استثمار به حد اعلای خود رسیده و طبقه  پرولتاریا کارگر صنعتی با یکدیگر متحد شده و نظام جامعه را واژگون می نمایند و بدینسان نبرد طبقات در سیر نهائی تاریخی خود سرانجام منتهی به بهشت موعود یا جامعه ی بی طبقه می شود.

گرچه در آغاز شکلگیری چنین جامعه ای باید موقتا دیکتاتوری پرولتاریا بوجود آید اما پس از چندی از بین خواهد و دیگر بوجود آن احتیاجی نخواهد بود؛زیرا دولت اصولا یک پدیده طبقاتی است و به قول انگلس در کتاب منشاء خانواده و دولت :

((دولت دستگاهی است که منافع طبقه ی دارا را در مقابل تعرضات طبقه ی فقیر و بی چیز حفظ می کند.با از بین رفتن طبقات دولت نیز خواه نا خواه از مان می رود و اجتماعی تازه که تولید را بر پایه ی همکاری آزاد و عادلانه ی تولید کنندگان مستقر خواهد ساخت، دستگاه دولت را نیز جای مناسب خواهد داد یعنی آن را در کنار چرخ پا و تبر برنزی به موزه ی عقیده شناسی خواهد سپرد.))

 

منابع

انتقاد از علم اقتصاد،کارل مارکس

از تاریخ پرستی تا خدا پرستی، دکتر عبدالکریم سروش

مارکس و مارکسیسم، آندره پی یتر

مانیفست کمونیست،مارکس و انگلس

اصول کمونیست،فردریک انگلس

طبقه ی جدید، میلوان جیلاس

سیمای انسان راستین، اریک فروم

اصول مقدماتی فلسفه، ژرژ پولیتسر

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

پوپر مذهب اصالت تاریخ و به تبع آن ایدئولوژی انقلابی وتوتالیتاریسم و را در اندیشه فلاسفه ای چون افلاطون،ارسطو،هگل و مارکس می جوید.به باور پوپر این اندیشمندان اگرچه با انگیزه های انسانی و حسن نیت خود آنهم با هدف اصلاح جامعه بشری از فرزانه ترین و با هوش ترین فلاسفه روزگاران بوده اند،اما هم اینان طراحان اصلی جامعه بسته و دشمن جامعه باز وآزادی وانتقادودگر گونی به شمار می آیند.

 

کارل ریموند پوپراز تأثیرگذارترین فیلسوفان علم در قرن بیستم شناخته می‌شود.نفوذ علمی او به ویژه در حوزه روش شناسی علمی فراگیر و مورد تصدیق دانشمندان حوزه های گوناگون دانش قرار گرفته است. اگرچه بیشتر آثار او در زمینه فلسفه علم می باشد، اما آثار او درفلسفه اجتماعی و سیاسی نیز مورد توجه بسیار واقع گردیده ‌است، به گونه ای که اورا به داشتن چنین آثاری،مدافع اندیشه آزادی سیاسی و مدافع جامعه باز از یک سو واز سوی دیگر مخالف هرگونه تاریخ گرایی و ایدئولوژی انقلابی ویوتوپیایی ومذهب اصالت تاریخ دانسته اند.همچنین تعابیر مناقشه آمیز و جدید پوپر از اندیشه های فلاسفه سیاسی قدیم،به ویژه افلاطون وهگل و نیز دفاع از لیبرالیسم او را در جرگه شارحان نام بردار فلسفه سیاسی در آورده است.در این راستا یکی از عمده ترین اثر او در فلسفه سیاسی کتاب  جامعه باز و دشمنان آن(The Open Society and Its Enemies) می باشد که حاوی آرای پوپر در اندیشه سیاسی است.پوپر یکی از اهداف این اثر سیاسی را توضیحی برای مبانی فلسفی توتالیتاریسم و فاشیسم و علل گرایش توده ها به آن می داند تا توجیهی برای نفی اصالت تاریخ و ایدئولوژی یوتوپیایی در اندیشه سیاسی او باشد. به عبارت دیگر پوپر به مدد تشریح مبانی توتالیتاریسم به نفی اصالت تاریخ و ایدئولوژی یوتوپیایی در اندیشه سیاسی خود می رسد.

پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن، منشا توتالیتاریسم و جامعه بسته را آزادی وآزاد اندیشی، فشار های تمدن و مدرنیته،گریز توده ها از وحشت آزادی و آغاز سنت انتقادی می داند.به باور او این مولفه ها،اضطراب ها و تنش های عمیقی را در انسان به وجود می آورند،بنا بر این به تبع این فشار ها، احساس گریز به دامان امن سنت های گذشته و بازگشت به حریم امنیت از دسته رفته (واپس گرایی)و نیزجستجوی مدینه فاضله در آینده(آرمان گرایی) در او بیدار می شود. اما پوپر اعتقاد دارد که واپس گرایی و آرمان گرایی هر دو از یک جنس اند، هر دو برای ریشه کن کردن اندیشه آزاد به خشونت متوسل می شوند.هر دو ضد دگر گونی وخواهان جامعه ای ایستا هستند و مآلاً هر دو به توتالیتاریسم راست و چپ می انجامد که مظهر عملی یکی فاشیسم است و دیگری کمونیسم است.
پوپر با این توضیح در باب توتالیتاریسم نفی اصالت تاریخ و ایدئولوژی های انقلابی در اندیشه سیاسی خود را از سر می گیرد.به باور پوپر مذهب اصالت تاریخ به همره ایدئولوژی های کل گرا و یوتوپیایی فاجعه آمیز و مصیبت بار و ناقض غرضندو با ماهیت خیالی خود در پی تاسیس جهانی بدیع و بی سابقه اند اما غافل از آنکه امر نو و بی سابقه به کلی ناممکن است و هر آینده ای ریشه در حال وگذشته دارد.بنابر این نمی توانند مانع نقض اغراض مندرج در خود شوند. برای نمونه ساختن مدینه فاضله بی سابقه غیر ممکن است،زیرا تنها کاری که ما واقعا می توانیم انجام دهیم،این است که بر روی وضع موجود کار کنیم و تغییراتی در آن به وجود آوریم.بعلاوه انقلابیون وطرف داران مدینه فاضله مدعی اشراف و علم کامل به جامعه اند که این خود ممکن ومتصور نیست. همچنین این تصور که تاریخ غایتی دارد بی پایه است،زیرا پس از تحقق آنچه غایت خوانده می شود،باز هم تحولاتی حادث و غایت دیگری تصور می گردد. روی این اصل تاریخ مسدود و بسته نیست و نمی توان آن را متوقف کرد. هرچه جلوتر برویم افق های جدید گشوده می شود و هیچگاه نمی توان به ساحل آرامش ونهایت افق رسید.

پوپر مذهب اصالت تاریخ و به تبع آن ایدئولوژی انقلابی وتوتالیتاریسم و را در اندیشه فلاسفه ای چون افلاطون،ارسطو،هگل و مارکس می جوید.به باور پوپر این اندیشمندان اگرچه با انگیزه های انسانی و حسن نیت خود آنهم با هدف اصلاح جامعه بشری از فرزانه ترین و با هوش ترین فلاسفه روزگاران بوده اند،اما هم اینان طراحان اصلی جامعه بسته و دشمن جامعه باز وآزادی وانتقادودگر گونی به شمار می آیند. پو پر بر خلاف منتقدان گذشته، نه بر نقاط ضعف اندیشه های این فلاسفهف بلکه  به نقاط قوت آنها می تازد و در صورت نیاز منطق درونی آن فلسفه ها را به منظور ارائه نقاط قوت ترمیم و قابل دفاع می سازد و از تاکید بر نقاط ضعف پرهیز می کند.

در این راستا پوپر نقش قابل ملاحظه ای را برای افلاطون و ارسطو در اعتلای اصالت تاریخ ایدئولوژی های انقلابی در نظر می گیرد و در این باره بر آن است که افلاطون سر آمد فلاسفه واپس گرا است که مدینه فاضله او برای حفظ جامعه بسته و مآلاً ایجاد دولت توتالیتر تمهید یافته است. طرز فکر مدرسی وعرفان ناشی از یاس، همه از نتایج اجتناب ناپذیر مذهب اصالت ماهیت افلاطون وارسطوست، به گونه ای که طغیان آشکار افلاطون در مقابل آزادی به شورش نهان ارسطو در برابر عقل مبدل گردیده است.از روی تاکید پوپر متذکر می شود که در قرون وسطی کلیسا پا را جای پای توتالیتاریسم افلاطونی و ارسطویی گذاشت و این جریان عاقبت در تفتیش عقاید به اوج خود رسید،بنابر این،منشا تفتیش عقاید،نظریه افلاطونی بوده است.
متعاقب آن،هگل با اخذ فلسفه غیب گویانه افلاطون وارسطو،سرچشمه مذهب اصالت تاریخ شده است. به باور پوپر،هگل در سیکلی دوباره،تصورات افلاطون را که تکیه گاه طغیان همیشگی در برابر عقل وآزادی بود،دوباره کشف کرد.پوپر این نقش هگل را تا بدان اندازه در اعتلای مذهب اصالت تاریخ برجسته نشان داد که معتقد است فلسفه هگل حلقه مفقوده بین افلاطون وصورت امروزی توتالیتاریسم است به گونه ای که مارکسیست های چپ افراطی وفاشیست های راست گرای تندرو ،همگی فلسفه هگل را مبنای فلسفه سیاسی خویش قرار داده اند،و اینکه پیروان امروزی توتالیتاریسم همگی در فضای بسته فلسفه هگل بار آمدند و یاد گرفته اند که دولت وتاریخ وقوم را ستایش کنند. سر انجام پوپر از قول آرتور شپنهاور در تقبیح هگل چنین می آورد که” اگر روزی خواستید جوانی را کودن بار بیاورید وتوان هر گونه تفکر را به کلی از او بگیرید،بهترین راه این است که بدهید کتاب های هگل را بخواند.”

بعد از افلاطون و اسطو وهگل،پوپر به سراغ مارکس می رود و بخشی ازمذهب اصالت تاریخ وایدئولوژی انقلابی را در اندیشه مارکس می جوید،اما داوری او در باب مارکس متعادل تر،منصفانه تر،بی تمیز تر و حتی همدلانه تر به نظر می رسد.به اعتقاد پوپر، مارکس، مهمترین اندیشمند آرمان شهر آینده است و مار کسیم او را باید تکامل یافته ترین و خطر ناک ترین شکل مذهب اصالت تاریخ داتست.مارکس مذهب اصالت تاریخ را از هگل اقتباس کرد اما بعد به این حد اکتفا نکرد و اجازه داد اصالت تاریخ بر کنش خواهی چیره شود.به نظر او مبدا فکری مارکسیسم و فاشیسم هر دو یکی است،هرچند مارکس نظریه خود را آزمایش کرد و با این که در نظریات عمده اش به خطا رفت،آزمایشش بیهود ه نبود. پوپر ادامه می دهد و می گوید که مارکس با وجود همه شایستگی هایش،پیامبری دروغین بود.او مسیر تاریخ را پیش گویی کرد  وپیش گویی هایش درست در نیامد.به باور پوپر، ظهور جامعه بی طبقه(سوسیالیسم)نه تنها از مقدماتی که مارکس بیان کرده است بر نمی آید، بلکه برای بسیاری از مردم نوعی گریز است و راهی درست می کند برای گریز از مسئولیت های کنونی به بهشتی در آینده. مارکس دهها تن مردم هوشمند را گمراه کرد و به ایشان باورانید که راه علمی برخورد با معضلات اجتماعی، پیش گویی تاریخی است. بدین سان بر خلاف نظر و پیش بینی های مارکس،کمونیسم در کشور های پیشرفته صنعتی پدید نیامدو پرولتاریا نقشی در انقلاب های کمونیستی قرن بیستم نداشته است.کار گران در جوامع صنعتی مرفه تر شده و آگاهی طبقاتی خود را از دست د اده اند و به آمبورژوا (اسحاله یافتن طبقه کار گر در سرمایه داری) مبدل شدند.در بعد دیگر، جامعه سرمایه داری پیشرفته میان دو قطب بورژوای و پرولتاریا تقسیم نشد،بلکه طبقه متوسط رشد یافته است،مارکسیم علمی مرد اما دوچیز در آن زنده باید بماند: یکی احساس مسئولیت اجتماعی و دیگری عشق به آزادی

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸
← صفحه بعد